پاراگراف 20 [ کامل] از " پی گفتار بر چاپ دوم" جلد اول کاپیتال، اثر کارل مارکس
یادآوری: پیش از این 5 قسمت از اظهار نظر نویسنده لیبرال روسی، به اضافه جمله اول مارکس از این پاراگراف، در وبلاگ کاپیتال منتشر شده اند. در اینجا بخش اعظم باقیمانده پاراگراف 20 مقایسه و بازنویسی شده، همراه با توضیحات بخشهای جدید در قسمتهای فوق ادغام شده، مجموعاً درج میگردند. همچنین توضیحات واشارات قسمتهای قبلی نیز در چاپ کامل پاراگراف نقل شده اند. به این ترتیب، 5 قسمت نامبرده، از این وبلاگ حذف میشوند.
---------------------------------
توضیح ضروری در آغاز
علامت ( ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است. علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اصلی اثر، آقای ایرج اسکندری است. علامت [ ] و اشارات درون آن، همچنین علامت گذاری از طریق یک عدد و ستاره ای در سمت چپ آن، برای مثال 1* و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از بازنویس است. شماره پاراگراف، براساس ترتیب آن در متن اصلی آلمانی قرار داشته، و از سوی بازنویس انتخاب شده است.
در مقایسه و بازنویسی پاراگراف پایین و توضیحات مؤلف و مترجم، نارساییهای ترجمه و یا اشکالات دستوری اصلاح شده و نحوه بیان مترجم اصلی، امروزی تر شده است.
-------------------
مؤلف [ آقای Kaufman، در مجله روسی] پس از نقل قسمتی از پیشگفتار من از [ کتاب] " نقد اقتصاد سیاسی"، برلین 1859، صفحات 4 تا 7،*3 آنجا که من زیربنای ماتریالیستی متد خود را توضیح داده ام، ادامه میدهد:
برای مارکس تنها یک چیز مهم است: کشف قانون پدیده هایی که بررسی میکند. و برای او نه فقط [ خود] قانون حاکم بر پدیده ها مهم است، به مجرد اینکه[ پدیده ها] شکل1* قوام یافته ای پیدا کرده، در یک رابطه [ علت و معمولی ]2* نسبت به یکدیگر واقع میشوند، [ یعنی] همان رابطه ای که در یک دوره معین تاریخی قابل مشاهده است. [ بلکه] برای مارکس قبل از هر چیز این مهم است، که قانون تغییر و تحولات [ این پدیده ها]، یعنی گذار از یک فرم به فرم دیگری،[ قانونمندی] گذار از نوع معینی از رابطه به نوع دیگری[ از رابطه علت و معلولی] را کشف کند.3* همینکه او این قانون را کشف میکند، عواقب ناشی از آن را که در زندگی اجتماعی ظاهر میشوند، با جزئیات مورد بررسی قرار میدهد ... بنابراین مارکس تنها بدنبال یک مسئله است: از طریق بررسی دقیق علمی، اجتناب ناپذیری[ وجود ] سازمان معینی از مناسبات اجتماعی را اثبات نموده، با آن میزان دقت که ممکن است، واقعیاتی را که برای او در حکم مبداً حرکت و نقطه اتکاء هستند، [ در احکام معینی] مشخص سازد.4* به این منظور مطلقاً کافی است، اگر او 5* همزمان با اثبات ضرورت [ وجودی] نظم کنونی،6* الزامی شدن نظم دیگری را اثبات کند، حالتی که باید نظم سابق بطور اجتناب ناپذیری به آن گذار کند، صرفنظر از اینکه، آیا انسانها به آن باور داشته، به آن آگاه هستند، یا به آن باور نداشته و به آن آگاه نیستند.7*مارکس حرکت اجتماعی را بمثابه یک پروسه طبیعی تاریخ مورد بررسی قرار میدهد؛8* پروسه ای که [ مسیر] آن را قوانینی تعیین میکنند که نه فقط مستقل از اراده، خود- آگاهی و نیات انسانها هستند، بلکه برعکس و عمدتاً [ این قوانین اجتماعی هستند که] اراده، خود- آگاهی و نیات انسانها را تعیین میکنند ... 9* وقتی عنصرآگاه در تاریخ تمدن10* نقشی چنین فرعی ایفا میکند، 11* پس خود بخود قابل درک است که نقد، نقدی که موضوع کار آن خود تمدن است،12* کمتر از هر چیز دیگری، بر نوعی از شعور 13* و یا نتیجه [ کار] ذهن 14* متکی باشد. بعبارت دیگر، نه فکر، بلکه این فقط شرایط خارجی است که میتواند نقطه عزیمت او قرارگیرد. نقد باید خود را به مقایسه و مواجهه واقعیتی با واقعیتی دیگر محدود کند و نه اینکه[ واقعیت را] با تصورات [ ذهنی محک بزند ]. برای او این اهمیت دارد، که هر دو امر واقعی حتی المقدور با دقت بررسی شده، و واقعاً هر یک از آنها نسبت به دیگری، لحظات مختلف تکامل را تشکیل دهند؛ قبل از همه اما مهم است، که درست با همان دقت، سلسله ساختارها 15* مورد تحقیق واقع شوند، که در توالی و پیوند آنها، مراحل مختلف تکامل ظاهر میشوند. اما ممکن است گفته شود، قوانین عمومی زندگی اقتصادی واحد و همانند هستند؛ صرفنظر از اینکه آیا [ این قوانین، برای شناخت] زمان حال و یا گذشته بکار گرفته شوند. درست همین را مارکس انکار میکند. از دید او چنین قوانین مجردی16* وجود ندارد. برعکس از نظر او هر دوره تاریخی دارای قوانین خاص خود است ... بمجرد اینکه زندگی دوران تکامل حاضر را پشت سر گذاشته، از یک دوره به دوره دیگری وارد میشود، تبعیت از قوانین دیگری هم آغاز میگردد. در یک کلام، زندگی اقتصادی، تاریخ تکاملی نظیر سایر حوزه های زیست شناسی را به ما نشان میدهد. [از نظر مارکس] اقتصاددانان قدیم17* در درک طبیعت قوانین اقتصادی دچار اشتباه می شدند، وقتی که آنها را با قوانین فیزیک و شیمی مقایسه میکردند ... تحلیل عمیق تر پدیده ها نشان داد، که ارگانیسم های اجتماعی همانگونه بطور اساسی از یکدیگر متفاوت هستند که ارگانیسم های گیاهی و حیوانی [ از یکدیگر متفاوت هستند] ... از این مهمتر، یک پدیده واحد حتی، تابع قوانین مختلفی است. این قوانین مختلف ناشی از تفاوت در مجموع ساختمان ارگانیسم ها، [ ناشی از] تفاوتهای اجزاء درونی آنها و اختلاف در شرایطی است که تحت آن [ شرایط ] عمل میکنند و غیره. مارکس رد میکند که برای مثال، قانون جمعیت برای همه زمانها و مکانها یکسان است.18* کاملاً برعکس، او اطمینان میدهد که هر سطحی از تکامل[ اجتماعی]، قانون جمعیت خاص خود را دارد. با تکامل [ وجوه] گوناگون19* نیروهای مولده، مناسبات[ اجتماعی ] و قوانین تنظیم کننده آنها هم تغییر میکنند. هنگامی که مارکس این هدف را برای خود تعیین میکند تا برمبنای این نقطه نظر، نظم اقتصادی سرمایه داری را مورد مطالعه قرار داده، توضیح دهد، قصد خود را درنهایت دقت بیان میکند؛ هدفی که هر بررسی دقیق زندگی اقتصادی، باید آن را در برابر خود قرار دهد. ارزش علمی چنین تحقیقی در توضیح قوانین خاصی قرار دارد که پیدایش، موجودیت، تکامل و مرگ ارگانیسم های اجتماعی و جایگزینی آنها توسط پدیده های دیگر را تنظیم میکنند، و در واقعیت، اثر مارکس دارای این ارزش است.
--------------------------------
توضیح ناشر آلمانی
*3- نگاه کنید به جلد 13، آثار مارکس و انگلس، صفحات 8 تا 10
توضیح بازنویس برای زیرنویس ناشر در بالا: شماره زیرنویس دراینجا، یعنی *3، بمعنی سومین اشاره از سوی ناشر اصلی[ روسی و یا آلمانی] در طول یک صفحه بوده، و به صفحه 25 در اثر منبع مربوط است.
----------------------------
توضیحات بازنویس
1*- مؤلف اثر، شکل را در معنای دقیق آلمانی، تحت بیان Form بکار برده است. میتوان در فارسی هم، با خیال راحت، " فرم " را مورد استفاده قرار داد و این چه بسا دقیق تر است. برای مثال، جمله: این پدیده، فرم یافته است، حتی اندکی از عبارت: " این پدیده، شکل گرفته است- با تأکید بر شکل"، دقیق تر است. اما " فرم یافتگی"، هنوز در ادبیات سیاسی فارسی از " شکل گرفته گی" و یا " شکل یافته گی" رایج تر نیست. از دید بازنویس، میتوان در ضمن ترجمه، گاه و بیگاه، از " فرم یافتن" و " فرم گرفتن" هم استفاده کرد.
منظور مؤلف از " فرم " و یا " شکل" در اینجا، صرف صورت بیرونی، که تحت عنوان " ظاهر" توصیف میشود نیست. بلکه ترکیب " فرم یافتگی"، شکل گرفتن، ایجاد، پیدایش، بلوغ و قوام یافتن و موجودیت پیدا کردن یک پدیده را مد نظر دارد. دلیل اینکه پیدایش یک پدیده، حال طبیعی و یا اجتماعی، با " فرم" و یا "شکل" بیان میشود این است، که فرم یافتن و ظاهر معین پیدا کردن، بیان لحظه نهایی پروسه پیدایش یک پدیده، از این رو دلیل قطعی موجودیت آن است. به زبان ساده تر، هر موجودیتی، یک فرم است.
2*- مارکس در این مورد در همه جا کلمه Zusammenhang [ چوزامن هنگ، " چ" خفیف، نظیر: "چای" با لهجه غلیظ آذربایجانی] را بکار میبرد. مترجم اصلی اما آن را به " ارتباط و همبستگی" ترجمه کرده که رسا نبوده، باعث گمراهی خواننده میشود. منظور مارکس، همانطور که معنی دقیق آلمانی این کلمه نیز آن را بیان میکند، نوع خاصی از رابطه، یعنی رابطه علت و معلولی است. برای مثال رابطه ابزارهای تولید و شیوه تولید. در چنین نوعی از مناسبات، سطح توسعه ابزارهای تولید و شیوه تولید در یک جامعه معین در دوره معینی، در یک رابطه علت و معلولی نسبت به یکدیگر قرار گرفته اند. سطح رشد نیروهای مولده، شیوه تولید معینی[ برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و سوسیالیسم] را اجتناب ناپذیر کرده، متقابلاً اما، در درون شیوه تولید جدید، نیروهای مولده شیوه تولید آتی نیز رشد میکنند. درصورتی که بکارگیری ترکیب " ارتباط و همبستگی"، یک بیان مبهم است.
3*- منتقد بورژوا، اما با حسن نیت " کاپیتال" در اینجا، در واقع از سرمایه داری و پدیده هایی که " شکل قوام یافته ای" پیدا کرده اند، صحبت میکند. بحث او یک بحث فلسفی مجرد نیست و نباید خواننده را دچار اشتباه سازد. مارکس در " کاپیتال" از دید او، در پی نه فقط " کشف قانون پدیده ها " بلکه، بدنبال آن است، که قانون " تغییر و تحول" جامعه سرمایه داری، " یعنی گذار" به یک جامعه تکامل یافته تر را " کشف کند." این آن درکی است که منتقد معاصر مارکس در مجله روسی به آن دست یافته و آن را با دقت بیان میکند.
4*- در اینجا باید دقت شود که مارکس دو جمله متفاوت را از نویسنده روسی که با سه نقطه ... جدا بودن آنها از یکدیگر مشخص شده، بیان میکند. در جمله اول، " همینکه ..."، او بر کشف قانون پدیده ها از سوی مارکس اشاره کرده، اعلام میکند که مارکس در همین جا متوقف نمانده، آثار و عواقب اجتماعی یک قانون را، برای مثال، عرضه و تقاضا در بازار، با دقت مورد بررسی قرار میدهد. در جمله بعدی " بنابراین ..."، منتقد روسی، مارکس را بدنبال این هدف معرفی میکند، که با کشف همه قوانین پدیده های موجود در جامعه سرمایه داری، تلاش میکند اثبات کند، که وجود و کارکرد همه قوانین، بطور " اجتناب ناپذیری"، بمعنی وجود ساختار معینی از مناسبات اجتماعی است. مارکس از این طریق، واقعیاتی را که با آنها سرو کار دارد، بمثابه نقطه اتکاء تحقیقات خود قرار داده، نتایج آنها را در انتها در شکل احکام معینی، نظیر وجود تضاد و مبارزه طبقاتی، بیان میکند.
5*- یعنی مارکس در کاپیتال
6*- منظور از "نظم کنونی"، نظم اقتصادی سرمایه داری است.
7*- نویسنده لیبرال روسی به این حقیقت اشاره میکند که از دید مارکس، پیدایش نظم اجتماعی دیگری بر جای نظم کنونی، مستقل از اراده انسانها صورت میگیرد. " آیا انسانها به آن باور داشته به آن آگاه هستند، و یا به آن باور نداشته و به آن آگاه نیستند." این نحوه بیان منتقد روسی اما، با نوعی زیرکی سیاسی یک لیبرال تؤام است و آن اینکه، ضمن اشاره به یک حقیقت کلی، از طرح مشخص موضوع طفره رفته، یا بروز مشخص آن را حتی ضروری نمیداند. اما این به چه معناست؟
این واقعیت که فرماسیونهای تاریخی یعنی برده داری، فئودالیسم و سرمایه داری، یکی بعد از دیگری شکل گرفتند، یک حقیقت علمی، تجربی، همچنین هسته اصلی نگرش ماتریالیسم تاریخی است. اما همه این تغییرات عظیم و تاریخی، نه صرفاً بدلیل " ضرورت"، بلکه به دلیل ترجمه این " ضرورت" به زبان مبارزه طبقاتی، گاه خشن و گاه صلح آمیز طبقات متضاد روی داده است. بیان مارکس در اینجا، در شکل کاملاً کلی آن و بمثابه توضیح تاریخ تکامل عمومی بشری است. در حالیکه مفسر لیبرال روسی، با اشتیاق و چه بسا آگاهانه، نظر مارکس را به نوعی دترمینیسم مکانیکی، بدون نقش عنصر آگاه، بدون حزب سیاسی و انقلابات و بدون مبارزه طبقاتی مشخص، تنزل میدهد. بازنویس در اینجا معتقد است که نویسنده لیبرال روسی، تعریف و تمجید از " کاپیتال" را به هزینه انکار مبارزه طبقاتی و انقلاب در جامعه سرمایه داری دوره خود انجام داده، بنوعی به خواننده خود " کلک " هم می زند. همچنین به این موضوع توجه کنیم که در روسیه دوره فوق، یعنی سال 1873، هنوز اثری از یک طبقه کارگر انقلابی و گسترده، در مقایسه با اوائل قرن بیستم موجود نبوده، مخاطبین او، کسانی جز اشراف و قشر اندکی از بورژوازی در حال پیدایش روسیه نیستند.
8*- منظور از " پروسه طبیعی تاریخ"، قانونمند بودن تکامل اجتماعی بشر، نظیر قانونمند بودن تکامل طبیعی انسان و یا تکامل طبیعی گیاهان و جانوران است. برای مثال میتوان گفت: تکامل جانوران، یک پروسه طبیعی است. تکامل جامعه، نظیر یک پروسه طبیعی، یعنی تابع قانونمندیهایی است که مستقل از اراده انسانها هستند.
9*- فراموش نکنیم که نویسنده جملات بالا یک دانشمند لیبرال روسی است و موضوع به سال 1873، یعنی مقطع انتشار جلد اول " کاپیتال" در روسیه مربوط است. در این دوره، توسعه سرمایه داری در روسیه هنوز در آغاز راه است و تنها 10 سال از الغاء سیستم سرواژ، یعنی پایان رسمی برده گی دهقانان، سپری شده است. از این رو، لیبرال روسی نه فقط از موضع یک دانشمند بمعنای کلاسیک آن، یعنی جویای حقیقت، بلکه یک لیبرال ذینفع در توسعه هر چه سریع تر سرمایه داری در روسیه بحث میکند. او در واقع از موضعی ناسیونالیستی، برای قشر روشنفکران و اشراف مدافع مدرن سازی جامعه توضیح میدهد که : توسعه سرمایه داری در روسیه مستقل از خواست و اراده انسانها و اجتناب ناپذیر است و نباید موانعی در مقابل آن ایجاد کرد. در همین جا اما، لازم به ذکر است:
نویسنده روسی، بنا به نیاز بورژوازی روسیه در ترویج دترمینیسم اجتماعی، قادر نیست محتوای خلاق بحث مارکس را انتقال دهد. تأکید مارکس بر نقش قوانین تکامل اجتماعی، هرگز آنطور که نویسنده روسی در این جملات ادعا میکند نیست. بلکه، برای مارکس، انگلس و لنین بدون هیچگونه تفاوتی، " اراده " و خواست انسانها، البته که نقشی مهم در تحولات اجتماعی، در مقاطعی، نقش تعیین کننده ایفا میکند. اما " خواست " انسان در چنین شرایطی، بازتاب انعکاس ضرورتهای اجتماعی در خود-آگاهی او، و یا دقیقتر، تبدیل آگاهی انسان به ضرورتهای عینی مسلط بر زندگی او، به یک نیروی مادی در جامعه، یعنی جذب آن از سوی توده های ذینفع در انجام تحولات منطبق بر این ضرورتها است. در غیر اینصورت تلاشها و مبارزات مارکس و همه کمونیستهای دوره خود و پس از آن، با توضیح نقش " ضرورت"، آنطور که نویسنده لیبرال تعریف میکند، قابل درک نیست. تکامل اجتماعی براساس ضرورتهای عینی صورت میگیرد؛ اما شرط تحقق آن، وجود یک نیروی مادی است که خود- آگاهی او، همین ضرورتها را در شکل خواست، برنامه، هدف، نیاز، فانتازی و چشم انداز زندگی فردی و اجتماعی او منعکس سازد. توضیح نویسنده لیبرال روسی، بخش دوم جمله بالا را در برنمیگیرد، از آنجا که مخاطب او بورژوازی روسیه است که در این دوره دیگر مشوق رادیکالیسم طبقات زحمتکش نبوده، نه خواهان اقدامات انقلابی علیه ساختارهای هنوز فئودالی، بلکه به سازش با آن و تسلط تدریجی بر دستگاه دولتی امید بسته است.
بحث لیبرال روسی در عین حال، یک سند ارزشمند است. از این رو که روشن میسازد که حداقل جناحی از روشنفکران بورژوازی لیبرال هم بشیوه خود " مارکسیست" هستند. وجود خیل پرشمار " مارکسیست " هایی در گذشته از این نوع در دانشگاهها، نظیر پل سوئیزی، شارل بتلهایم، پل باران، همچنین دهها " متفکر" کنونی در روزنامه ها، محافل مختلف اجتماعی، احزاب سوسیال دموکرات، " تئوریسینها " و انواع احزاب و گروههای بزرگ و کوچک "کمونیست" و " کارگری"، تروتسکیست و نظایر آن حتی در ایران، نباید کسی را متعجب کند. برای مثال همه جریاناتی که دررژیم سلطنتی، چپ انقلابی[ فدایی] را از توسل به اقدامات عملی و انقلابی منع میکردند، استدلالی جز این نداشتند که: تکامل اجتماعی یک ضرورت است و کارگران بتدریج و اجباراً!! آگاه شده، آن را به سرانجام میرسانند. دوران شکست انقلاب بهمن و تجزیه سازمان فدایی، همین چپ ضرورت " طلب "! را به میدان دار اصلی موعظه هایی از این نوع مبدل ساخت. نتیجه آن، سلطه بی دردسر 28 ساله یک رژیم فاشیستی در قرن بیستم و بیست و یکم گشت. برای بورژوازی لیبرال شبه چپ اما، اتفاق خاصی نیفتاده است. او امروز ادعا میکند به لطف عملکرد "ضرورتها"، یعنی شکنجه و مرگ و گرسنگی دهها میلیون شهروند این کشور، او به نیروی " مشهوری" تبدیل شده، بدون اینکه خود کاری کرده باشد.
10*- " تاریخ تمدن" در اینجا، به مفهوم همگانی و ایده آلیستی تاریخ نگاری نباید درک شود. این عبارت بکرات و کاملاً رایج از سوی مورخین بورژوازی بکار میرود. نقل قول بالا، از نویسنده لیبرال روسی است و او هم نمی تواند از این عبارت، درکی فراتر از تاریخ نگاری غیرعلمی را مد نظر داشته باشد. اگر مارکس خود در نوشته ای، همین عبارت را مورد استفاده قرار دهد، در این صورت " تاریخ" مد نظر او، همانا تاریخ مبارزه طبقاتی، و "تمدن" مورد نظر او، فرماسیونهای معین اقتصادی- اجتماعی، یعنی جوامع اولیه، برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و کمونیسم است.
11*- نویسنده لیبرال، در توضیح نقش " عنصر آگاهی"، اندکی دلبخواهی عمل کرده، آن را تقریباً به هیچ تنزل میدهد. درک او از " تاریخ تمدن" بر ماتریالیسم مکانیکی استوار است. از هیچ بحثی از مارکس نمی توان به این درجه ناچیز نقش " آگاهی" در تاریخ دست یافت. اینکه، توسعه نیروهای مولده، به تغییرات در مناسبات تولید و مالکیت منجر میشود، هنوز بیان همه جزئیات نیست. از آنجا که جامعه انسانی یک ارگانیزم زنده و عملکرد متقابل تضادهای اجتماعی، تکلیف کارکرد دینامیزم این جامعه را تعیین میکند. نقش آفرینان تحولات اجتماعی، تماشاچی عملکرد ضرورتها نبوده، خود فعالانه و آگاهانه، تغییرات اجتماعی دلخواه خود را به جلو میرانند. نویسنده لیبرال، طبقات روبه زوال در روسیه 1870 را که درکی از فرارسیدن عصرجدید ندارند در نظر داشته، عمدتاً نقش مخالفت با تحولات را به مفهوم کامل " نقش عنصر آگاهی" تعبیر میکند. در صورتی که عنصر آگاهی، نه فقط مخالفین تحولات، بلکه موافقین و پیشقراولان تحولات اجتماعی را هم شامل گشته، نقش دومی، ابداً نازل نیست. در دوران پس از انقلاب اکتبر، تلاشهای همه جانبه دولتهای امپریالیستی، نه فقط با کاربرد زور، بلکه استفاده از قوانین و ساختارهای اجتماعی مناسب با مقابله بحرانها، شاهدی است بر اینکه، " نقش عنصر آگاهی"، حتی در جلوگیری از تحولات به موقع تاریخی هم ناچیز نیست.
12*- منظور نویسنده لیبرال از " نقد" در اینجا، یعنی " نقد تمدن "، اندکی گنگ، و به زبان رایج در میان نویسنده گان بورژوازی است. او از " نقد" همان کار علمی دانشمندانی نظیر هگل، ریکاردو، اسمیت و مارکس را مد نظر دارد. یعنی نقد شرایط، نقد نظامات و اشکال سازمان اجتماعی؛ فی المثل: " نقد اقتصاد سیاسی". حال او اعلام میکند، نقد نمی تواند بر نوعی از " شعور" و یا فکر متکی گردد. در واقع نقد، " که موضوع کار آن خود تمدن" و این یعنی همان فرماسیونهای اقتصادی – اجتماعی، و آخرین آن سرمایه داری، نباید مبانی " نقد " خود را پیش فرضهای ذهنی و انواع تصورات رایج قرار دهد؛ بلکه اساس کار خود را، باید مراجعه به واقعیت بیرونی قرار دهد.
13*- مذهب " نوعی از شعور"، نوعی از خود- آگاهی است.
14*- فلسفه و یا بطور مشخص " دیالکتیک ایده آلیستی" هگل، " نوعی از نتیجه [ کار] ذهن" است.
15*- " سلسله ساختارها" در اینجا، بمعنای ساختارهای اقتصادی- اجتماعی، نظیر فئودالیسم و سرمایه داری است، که بدنبال یکدیگر ظاهر شده و سطوح مختلف تکامل محسوب میگردند.
16*- " مجرد" در اینجا، به معنی تجرید و مشتق نمودن خصوصیات مشترک چندین پدیده واقعی و ساختن یک مفهوم معین از طریق کار فکری است؛ فی المثل، مفهوم " میوه"، یک مفهوم مجرد بوده، در واقعیت خارجی چیزی بنام " میوه" وجود نداشته، بلکه از تجرید خصوصیات مشترک سیب و پرتقال و ... ناشی شده است. عمل تجرید میتواند درعین حال رابطه ای با واقعیت خارجی نداشته باشد. برخی از شاخه های هنری، نظیر فانتازیهای سفر به ستاره گان دوردست، نوعی فعالیت تجریدی محسوب میشوند، هر چند در واقعیت تحقق پیدا نمیکنند. از دید نویسنده روسی، مارکس به " قوانین مجرد"، نظیر معجزه و سرنوشت و نقش ارواح و اشباح، معتبر برای همه شرایط و اعصار، که تجریدی از واقعیتهای بیرونی نیستند، معتقد نیست.
17*- منظور از " اقتصاددانان قدیم" در اینجا، قبل از همه، دیوید ریکاردو و آدام اسمیت هستند. هر دو دانشمند، پیشگام تدوین تئوریهای علم اقتصاد سیاسی بورژوایی در قرون هجدهم و نوزدهم بودند که اثر کاپیتال با زیر تیتر" نقد اقتصاد سیاسی"، نقد دیدگاههای آنها را هم مد نظر دارد. منتقد روسی به نقل از دیدگاههای مارکس، به تفاوت میان قوانین اقتصادی، قوانین فیزیک و شیمی اشاره میکند. ااحتمالاً در اینجا صحبت از تصوری قدیمی است که قوانین اقتصادی را نظیر قوانین حاکم بر طبیعت، قوانینی ازلی و ابدی می پنداشت. در حالیکه در دیدگاه مارکس، به روایت منتقد لیبرال، این قوانین بنا بدلایل گوناگونی، اشکال و عملکرد متفاوتی، در مقایسه با قوانین طبیعی بخود میگیرند. دلیل آن این است که پدیده های اجتماعی، نه فقط نظیر پدیده های طبیعی، انواع گوناگونی را شامل شده، کاملاً متفاوت هستند، بلکه حتی در خود یک پدیده واحد هم، قوانین متعددی عمل میکنند. این بدلیل گوناگونی ساختارهای کلی ارگانیسم های اجتماعی، اجزاء درونی و اختلافات آنها، همچنین تفاوت در شرایطی است که هر یک از ارگانیسم های اجتماعی در درون آن موجودیت دارند. منظور منتقد روسی این است که از دید مارکس، نه فقط یک ارگانیسم اجتماعی نظیر جامعه سرمایه داری، با پدیده دیگری نظیر جامعه سوسیالیستی متفاوت است، و به همین دلیل، هر کدام تابع قوانین متفاوتی هستند، بلکه در درون یک پدیده واحد هم، نظیر جامعه سرمایه داری، اجزاء درونی آنها با جامعه دیگر، تابع قوانین متفاوتی هستند.
18*- منتقد روسی قانون جمعیت [ " قانون نفوس"] را به این دلیل برجسته نموده است که در این دوره، نظریات مالتوس پیرامون " نفوس"، یکی از نقاط گرهی در کشمکشهای علمی و اجتماعی است. دیدگاه مالتوس، که از موضع طبقات حاکمه به انکار مسئولیت جامعه در برابر فقر توده کارگران می پردازد، جایگاه مهمی در منازعات سیاسی اواخر قرن هجدهم تا دوره مارکس دارد. نظریه مالتوس، افزایش جمعیت را ناشی از عقب ماندن میزان و امکانات تولید از " رشد طبیعی" جمعیت قلمداد کرده، راههایی را، از جمله جنگ و گرسنگی دادن به توده های فقیر را توصیه میکند. منقد روسی در اینجا، به این حقیقت اشاره میکند که این قانون در یک جامعه دیگر، برای مثال سوسیالیسم، نوع دیگری است. موضوع " جمعیت" در اینجا از دید او، یکی از اجزاء درونی پدیده ها است که " ساختمان ارگانیسم"[ یعنی سرمایه داری، سوسیالیسم، ...] و اجزاء درونی آنها [ " نفوس"] و " شرایطی که تحت آن عمل میکنند"، با یکدیگر تفاوت داشته، ابدی و ازلی نیستند.
19*- " تکامل گوناگون" با بیشترین احتمال، تکامل همه جانبه، یا تکامل همه جنبه های نیروهای تولیدی است. برای مثال، تکامل ابزارهای تولید، تکامل سازماندهی و مدیریت تولید، توسعه سیستمها و وسایل حمل ونقل و راهها، تکامل دانش علمی، تکنولوژی تولید و اطلاعات روشهای تحقیق، افزایش توانایی و مهارتهای کارگران، توسعه مراکز آموزشی و غیره.
-----------------------------------------
توضیحی که پیش از این، همراه با بخشی از پاراگراف بالا درج شده بود، در اینجا هم اضافه میشود. از آنجا که قطعات تاکنون منتشر شده از پاراگراف 20 از وبلاگ پاک میشود. این توضیح در قسمت اول پاراگراف 20، بتاریخ 26 فروردین 86 درج شده است.
----------------------
خواننده گرامی!
بدلیل وجود یک بهم ریختگی در علامت گذاری برای توضیحات و زیرنویسها، باید تغییر جدیدی در این زمینه از سوی بازنویس اعلام گردد.
- در چاپ اصلی اثر به زبان آلمانی، که مورد استناد این وبلاگ است، علامت گذاریها به شرح زیر است:
- علامت گذاری ساده، یعنی بکارگیری فقط عدد در کنار کلمه و یا انتهای جمله، از مؤلف اثر، کارل مارکس است. در ترجمه ایرج اسکندری اما، این تغییر کرده، یعنی علامت گذاری خود مارکس، به عدد میان پرانتز ( ) و یا توضیح میان ( ) در متن، تغییر یافته است. از آنجا که متن اسکندری، هنوز متن مرجع و رایج در ایران است، بازنویس برای جلوگیری از ایجاد سردرگمی برای خواننده، این تغییر در علامت گذاری را پذیرفته، آن را ادامه داده است.
- در اصل آلمانی اثر، ناشر کتاب، یعنی انتشارات دیتز و یا ناشر اصلی روسی آن، خود توضیحاتی را در زیر نویس آورده، که آن را با علامت عدد و در سمت آن یک ستاره مشخص ساخته است. این همان علامتی است که بازنویس برای توضیحات خود و نه ناشر اثر، بکار گرفته است. برای نمونه: *1
حال اما در ادامه بازنویسی، توضیحاتی از ناشر اثر وجود دارد که درست با علامت بالا مشخص شده، تاکنون احتمالاً از سوی بازنویس به عنوان علامت گذاری مؤلف اثر فهمیده شده است. البته این فقط به دو مورد در پست قبلی مربوط بوده، جنبه محتوایی نداشته و در انتشار نهایی و بهم پیوسته هر بخش، تصحیح خواهد شد. در هر صورت بازنویس دست به یک تغییر در علامت گذاری زده، شکل ستاره و عدد *1 را برای توضیحات ناشر و عکس این ترتیب، یعنی شکل عدد و ستاره را 1*، برای توضیحات بازنویس بکار خواهد گرفت. در موارد دیگر، تغییری در نظام علائم تاکنونی صورت نخواهد گرفت. بنابراین:
- علامت ( ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است.
- علامت عدد و ستاره ای در سمت راست آن، از سوی ناشر اصلی آلمانی بکار رفته است.[ از بازنویسی این پاراگراف بکارگرفته میشود]. نظیر *1
- علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اصلی اثر، آقای ایرج اسکندری است.
- علامت [ ] و اشارات درون آن، همچنین علامت گذاری از طریق یک عدد و ستاره ای در سمت چپ آن، برای مثال 1* و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از بازنویس است[ مورد جدید و عکس حالت تاکنونی]. شماره پاراگراف، براساس ترتیب آن در متن اصلی آلمانی قرار داشته، از سوی بازنویس انتخاب شده است.
- در مقایسه و بازنویسی پاراگراف پایین و توضیحات مؤلف و مترجم، نارساییهای ترجمه و یا اشکالات دستوری اصلاح شده و نحوه بیان مترجم اصلی، امروزی تر شده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ