تبليغاتX
کاپیتال

 

پاراگراف 26( آخرین پاراگراف )   از " پی گفتار بر چاپ دوم" جلد اول کاپیتال، اثر کارل مارکس

 

توضیح ضروری در آغاز

 

علامت (  ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح  زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است.

علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اول اثر، آقای ایرج اسکندری است.

علامت [ ] و اشارات درون آن از ترجمه  وبلاگ کاپیتال است.

علامت *1، *2، ... و توضیح مربوط به  آن در زیرنویس، از ناشر آلمانی و یا روسی اثر است.

علامت 1*، 2*، ... و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از وبلاگ کاپیتال است.

شماره پاراگراف در متن ترجمه جدید، براساس ترتیب پاراگرافها  در متن اصلی آلمانی قرار داشته،  از سوی وبلاگ کاپیتال انتخاب شده است.

 

" توضیحات" در زیرنویس این وبلاگ، در زمان انتشار قطعی، کامل  و بهم پیوسته  ترجمه جدید کاپیتال، مجدداً تصحیح و تکمیل خواهد شد.

----------------------------  

 

حرکت پرتضاد 1* جامعه سرمایه داری از طریق تغییرات گردش ادواری 2* که بر صنعت مدرن مسلط است و نقطه اوج آن یعنی بحران عمومی، بطور کوبنده ای برای سرمایه داران محسوس میگردد. این بحران بازهم شروع شده، هر چند هنوز در آغاز راه است، و بدلیل همه جانبه بودن میدان عمل، همچنین درجه تأثیرگذاری آن، لاجرم دیالکتیک را [ حتی] در مغز خوشبختان قدیس جدید، [ یعنی] امپراطوری پروسی- آلمانی [ هم ]  فرو خواهد کرد.3*

----------------

 

توضیحات از وبلاگ کاپیتال

 

۱*- خواننده علاقمند باید به این موضوع توجه کند، که عبارت " حرکت پرتضاد جامعه سرمایه داری،" در دوران نگارش کاپیتال[ 1867] ، هنوز برای شهروند این جامعه  پدیده ای جدید است. این دوره، شرایطی است که هنوز دانش ماتریالیسم دیالکتیک، در آغاز راه توده ای شدن آن قرار دارد. شهروند جامعه بورژوایی، هنوز از " حرکت" جامعه تصوری ندارد؛ و تکامل جامعه را ناشی از عملکرد  تضادهای درونی آن نمی فهمد.

 

جمله بالا در عین حال، تأیید درخشانی بر واقعیت تنوع تضادهای جامعه سرمایه داری بوده، بکارگیری عبارت " پرتضاد" اشاره ای به این حقیقت است. این بویژه برای بخشی از جریانات چپ ضدفدایی، که وجود تضاد میان " خلق و امپریالیسم" در دوران انقلاب بهمن را رد کرده، طرح آن را به باد استهزاء میگیرند، آموزنده است. شناخت و اعلام وجود تضاد میان کار و سرمایه در جامعه سرمایه داری، هنوز نظریه ای در درون جریان رفرمیسم و سوسیال دموکراسی است. اما تضاد کار و سرمایه، آنگونه که در واقعیت بیرونی بازتاب مییابد، خود محصول عملکرد همه تضادهای جامعه سرمایه داری، دقیقتر: بیان برآیند همه تضادهای جامعه است. آگاهی به این تنوع تضادها و تأثیر متقابل آنها بریکدیگر، همان کاربست نظریه لنینی، " تحلیل مشخص از شرایط مشخص" است. معلوم نیست اگر موضوع به همین ساده گی باشد، که جریانات غیرانقلابی مطرح میکنند، دیگر چه نیازی به " تحلیل مشخص از شرایط مشخص"  خواهد بود؟

 

۲*- به انتها رسیدن دوره رونق اقتصادی، تراکم اضافه تولید، وقوع بحران عمومی، غلبه رکود اقتصادی. بار دیگر شروع تدریجی همین دور تا بحران و رکود بعدی، که گردش ادواری بحران سرمایه داری نامیده میشود.

 

۳*- منظور مارکس از " خوشبختان قدیس جدید" باید بورژواهای جامعه متحد شده آلمان و ظهور امپراطوری جدید [ " قدیس جدید" ] باشد. ظاهراً مارکس، صاحبان صنایع در آلمان متحد را کسانی که به دیالکتیک باور نداشته از همکاران انگلیسی و فرانسوی خود عقب تر هستند، در نظر میگیرد. در حالت بروز یک بحران بزرگ سرمایه داری در آلمان متحد، از دید مارکس، آنها هم ناچار خواهند شد، به واقعیت انطباق حرکت و بحران در جامعه سرمایه داری با اصول دیالکتیک، اعتراف کنند.

 

امپراطوری آلمان در سال 1871 تأسیس گشته، تشکیل آن با نام بیسمارک عجین شده است. جناح چپ کنونی جامعه آلمان، استقرار رژیم هیتلر  در سال 1933 را ادامه طبیعی دولت بیسمارک معرفی میکند. بیسمارک برای احزاب محافظه کار آلمان، بویژه حزب اتحاد دموکرات مسیحی CDU و حزب اتحاد سوسیال مسیحی از ایالت جنوبی بایرن یعنیCSU،  حکم سمبل، پدر فکری و بنیانگذار را دارد.

 

اوتو ادوارد لئو پولد  فون  بیسمارک- شون هاوزن Otto Eduard Leopold von Bismarck-Schönhausen

 

بیسمارک در سال 1815 در شهر شون هاوزن، امروزه در ایالت ساکسن- ان هالت  در شرق آلمان بدنیا آمد و در سال 1898 در شهر فریدریش روه Friedrichsruh در نزدیکی هامبورگ درگذشت. او که به صدراعظم آهنین معروف گشت، یکی از چهره های اصلی در تأسیس کشور متحد آلمان بوده، بعنوان بنیانگذار اصلی امپراطوری آلمان در سال 1871 محسوب میگردد. او همزمان با ایجاد کشور متحد، بعنوان اولین صدراعظم آلمان تعیین شد. پیش از آن، بیسمارک صدراعظم اتحاد دولتهای آلمان شمالی، همچنین نخست وزیر ایالت پروس در شمال آلمان بود.

 

جنگ فرانسه و آلمان ( غالبأ: جنگ دهه هفتاد)، در پاسخ به نقض تعهدات طرفین از سوی فرانسه، و با اعلام شروع جنگ از سوی آلمان در روز 19 ژوییه سال 1870 آغاز شد. در این جنگ، ایالات جنوبی آلمانی، برای اولین بار و علیرغم  تعهدات سپرده شده به ناپلئون سوم، علیه فرانسه صف آرایی کردند. این جنگ به شکست سریع فرانسه منجر گردید. اما جمهوریخواهان فرانسوی، قبل از همه کموناردها، تا مدتها علیه پیشروی آلمان دست به مقاومت مسلحانه زدند. با تأسیس امپراطوری متحد آلمان در اوایل سال 1871، نیروهای مقاومت فرانسوی تسلیم شدند. در این رابطه باید به پیدایش" کمون پاریس" اشاره شود.

 

در روز 28 مارس 1871، یعنی 2 ماه پس از تسلیم فرانسه، دولت انقلابی کمون پاریس اعلام موجودیت کرده، دست به اعمال قدرت توده های زحمتکش زد. بدنبال ظهور کمون که علیه هر دو دولت در حال جنگ بود، دولت جدیداً تآسیس یافته آلمان و دولت سرنگون شده فرانسه در  روز 10 مه 1871  دست به سازش با یکدیگر زده، به حالت جنگی میان خود خاتمه دادند.  دولت سرنگون شده بورژوازی فرانسه،  بلافاصله دست به تجمع نیرو زده، به قصد نابودی کمون پاریس تهاجم گسترده ای را علیه کموناردها آغاز نمود. در روز 28 ماه مه، کمون پاریس سقوط کرده، دهها هزار نفر از کارگران و زحمتکشان پاریس قتل عام، زندانی و یا به مستعمرات دوردست فرانسه تبعید شدند.

 

منبع توضیح شماره 3: سایت آلمانی ویکی پدیا، ترجمه، تنظیم و تکمیل از وبلاگ  کاپیتال  

 

http://de.wikipedia.org/wiki/Otto_von_Bismarck   و نشانی http://de.wikipedia.org/wiki/Deutsch-Franz%C3%B6sischer_Krieg

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 21:47 |

پیرامون

شروع بکار مجدد گروه وبلاگهای جمهوری شورایی

 

بازدید کننده گان گرامی!

 

گروه وبلاگهای " جمهوری شورایی"، طی دو هفته آتی، فعالیت عادی خود را از سر خواهد گرفت. علل تعطیلی موقت فعالیت این گروه، پیش از این طی یادداشت منتشره در وبلاگ جمهوری شورایی و برخی وبلاگهای دیگر، به اطلاع خواننده گان رسیده بود.

 

در دوره جدید کار وبلاگهای نامبرده، برخی تغییرات ضروری صورت خواهند گرفت:

 

1- مسئول گروه وبلاگهای جمهوری شورایی تلاش میکند، حتی المقدور نظم معینی در  موعد به روز شدن وبلاگها بوجود آورده، دنبال نمودن مطالعه مطالب این وبلاگها برای مخاطبین خود را، قابل پیش بینی و ساده تر سازد.

 

2- وبلاگ " جمهوری شورایی" در نشانی سابق آن، یعنی www.j-shoraii.blogspot.com تعطیل شده، در نشانی جدیدی یعنی www.j-shoraie.blogspot.com در شکل و فرم سابق، ادامه می یابد. دلیل این اقدام، عدم دسترسی مسئول وبلاگ به نشانی قدیم، بدلیل تغییر آدرس ای- میل این وبلاگ است. اگر دوستان خواننده راهی برای بازپس گرفتن ای – میل سابق این وبلاگ از مؤسسه یاهو میشناسند و یا نوعی ارتباط با آن را برای دراختیار گرفتن مجدد نشانی قدیمی سراغ دارند، میتوانند با استفاده از نشانی جدید این وبلاگ، نگارنده را از نظر مفید خود مطلع سازند. با تشکر پیشاپیش از هرگونه کمک در این زمینه و در صورت تمایل، معرفی او چه بعنوان فرد و یا شرکت اینترنتی به خواننده گان این وبلاگها.

 

وبلاگ جمهوری شورایی در نشانی سابق، بمثابه آرشیو مطالب این وبلاگ از تاریخ تأسیس آن در 6 آوریل 2005 تا 16 شهریور 1386- 7 سپتامبر 2007 مقرر شده، لینک آن در ستون راست و قسمت بالای وبلاگ جدید جمهوری شورایی قابل دریافت است. برای دسترسی به هر مطلبی از وبلاگ سابق تا تاریخ فوق، نام مطلب و یا عنوانی شبیه آن را در قسمت مستطیل سفید در سمت چپ و قسمت بالای وبلاگ قدیمی وارد نموده، سپس در کنار آن و بر محل BLOG DURCHSUCHEN کلیک کنید. در اینصورت مطلب مزبور و یا لیستی از مطالب، که مقاله مورد جستجو نیز در آن میان است، ظاهر میگردد.

 

نشانی ای – میل سابق که از حدود 4 ماه پیش، از سوی مسئول وبلاگ پاک شده است:

 

damawand158@yahoo.de

 

نشانی ای- میل جدید گروه وبلاگهای جمهوری شورایی:

 

pouyane50@yahoo.de 

 

3- برخی از وبلاگهای سابق در یکدیگر ادغام شده، همچنین وبلاگهای جدیدی تأسیس خواهند شد. این موارد عبارتند از:

 

- وبلاگهای " نفتگران"، " سازمانیابی دانشجویی" و " ضد فاشیست" در وبلاگ جمهوری شورایی ادغام گشته، پس از مدت معینی از شبکه اینترنت پاک خواهند شد. این تغییر شامل وبلاگ سابقاً گشایش یافته، اما شروع به کار نکرده " تاریخ جدید ایران" نیز میگردد.

 

- وبلاگهای جدید زیر به مجموعه موجود اضافه میشوند:

 

1- وبلاگ " کشور". هدف از تأسیس این وبلاگ، مبارزه نظری منظم و سازمانیافته با نفوذ و عملکرد گرایشات ارتجاعی- قومی در جنبش چپ ایران است. این به ویژه به تبلیغات مخرب قومی از سوی گروه یدی شیشوانی ( موسوم به: اتحاد فداییان کمونیست) و کومه له ( جناح ابراهیم علیزاده )، همچنین برخی سایتهای خبری بزرگ، نظیر " پیک ایران"، "اخبار امروز"، " عصر نو" و " بروسکه" در خارج از کشور، مربوط میگردد.

 

2- به وبلاگ " پیک بهمن"، که پیش از این تأسیس یافته، اما شروع بکار نکرده است، وظیفه جدیدی واگذار میگردد.  منظور از این تغییر، جمع آوری و کار بر روی کلیه مطالب و مدارک مربوط به تاریخ سازمان جریکهای فدایی خلق ایران، بمنظور تسهیل امر نگارش خلاصه ای از تاریخچه سازمان است. این بویژه برای نسل جوان کمونیستهای کشور که با سرعت در حال بر دوش گرفتن وظایف سیاسی خود هستند، اهمیت مبرم دارد.

 

هدف اولیه از گشایش وبلاگ " پیک بهمن"، ترویج نظریات رفیق بیژن جزنی اعلام گردیده بود. در دوره آتی، نظریات کلیه بنیانگذاران سازمان، بمثابه جزئی از پروژه نگارش سیستماتیک و علمی تاریخچه سازمان، مورد بحث قرار خواهد گرفت.

 

3- وبلاگ " اقتصاد مولد". در این وبلاگ پیرامون اخبار و گزارشهایی از وضعیت اقتصادی کشور بحث شده، فکر تبدیل اقتصاد غیر مولد و دلالی اسلامی به اقتصاد مدرن و مولد، ترویج خواهد شد.

 

4- وبلاگ " شوروی". در این وبلاگ مدارک و اطلاعاتی از وضعیت اقتصادی- اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، کیفیت زندگی شهروندان این کشور و شرایط بین المللی در دوره موجودیت آن جمع آوری و مورد بحث واقع میگردد. وبلاگ شوروی همچنین نظریات و اقدامات ارتجاعی جریانات ضد شوروی در اپوزیسیون ایرانی را بررسی کرده، خصومت ورزی با شوروی را در گذشته، بمثابه اقدامی ضد کارگری، علیه جنبش عدالتخواهی و صلح طلبی در جهان، و همدستی- بعضاً آگاهانه-  با امپریالیسم افشاء خواهد نمود. این واقعیتی انکار ناپذیر است که کلیه جریانات ضد شوروی در چپ ایران، به سهم خود، در ایجاد شرایط  گسترش ترور و جنگ و بی عدالتی کنونی در جهان مسئول هستند.

 

 

با تشکر از بازدیدهای تاکنونی شما و امید به حفظ این رابطه در دوره جدید فعالیت گروه وبلاگهای جمهوری شورایی

 

اکبر تک دهقان

 

25 آذر 1386 – 16  دسامبر 2007

 

 

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت 4:40 |

 

بازدید کننده گرامی!

 

توجه شما را به مطالعه یادداشتی در نشانیهای زیر جلب میکنم.

 

http://j-shoraii.blogspot.com/2007/09/blog-post_06.html

http://behkish.blogfa.com/post-42.aspx

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 2:59 |

 

      پاراگراف 25  از " پی گفتار بر چاپ دوم" جلد اول کاپیتال، اثر کارل مارکس

 

توضیح ضروری در آغاز

 

علامت (  ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح  زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است.

علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اول اثر، آقای ایرج اسکندری است.

علامت [ ] و اشارات درون آن از ترجمه  وبلاگ کاپیتال است.

علامت *1، *2، ... و توضیح مربوط به  آن در زیرنویس، از ناشر آلمانی و یا روسی اثر است.

علامت 1*، 2*، ... و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از وبلاگ کاپیتال است.

شماره پاراگراف در متن ترجمه جدید، براساس ترتیب پاراگرافها  در متن اصلی آلمانی قرار داشته،  از سوی وبلاگ کاپیتال انتخاب شده است.

 

" توضیحات" در زیرنویس این وبلاگ، در زمان انتشار قطعی، کامل  و بهم پیوسته  ترجمه جدید کاپیتال، مجدداً تصحیح و تکمیل خواهد شد.

----------------------

 

دیالکتیک در شکل ایده آلیستی آن  مد [ روز] آلمانی بود1*، از آنجا که اینطور بنظر میرسید که [ حقیقت] نظم موجود را [ به میل بورژوازی ] توضیح میدهد. در شکل راسیونال2*[ آن اما، دیالکتیک] برای بورژوازی و سخنگویان فکری آن خشم آور و منزجرکننده [ بود]، چونکه دیالکتیک در درک مثبت نظم موجود، همزمان همچنین [ لزوم] درک نفی آن [ را، یعنی] اضمحلال ضروری [ نظم موجود] را هم شامل میشد.3* [ به دلیل اینکه دیالکتیک،] هر پدیده شکل گرفته ای را در جریان حرکت، بنابراین از جنبه زوال پذیری آن هم مورد توجه قرار داده، تحت تأثیر هیچ چیزی [ و هیچ قدرتی، که تحول اجتناب ناپذیر واقعیت را منکر و مانع شود] قرار نگرفته، بنا به ماهیت خود نقد کننده و انقلابی است.4*

-----------------------------

توضیحات از وبلاگ کاپیتال

 

1*-  مارکس در اثر " تزهایی در باره فوئرباخ" میگوید: " فلاسفه تاکنون جهان را به انحاء گوناگون تفسیر کرده اند، موضوع اما بر سر تغییر جهان است."

 

در جمله اول در متن اصلی در بالا از هگل بعنوان کسی که دیالکتیک او در آلمان به " مد روز" تبدیل شده بود صحبت میشود. خواننده باید به این موضوع دقت کند که مارکس هنوز از هگل بعنوان یک فیلسوف بمعنای قدیمی آن، یعنی" تفسیر" کننده جهان یاد میکند. همینکه هگل به جامعه و تبدیل آن به موضوع کار خود گذار نکرده و این وظیفه بر عهده مارکس قرار میگیرد شاهدی است که او نمیتوانست به " تغییر جهان" بپردازد. در پایه طبقاتی، هگل نماینده جهان بینی جامعه بورژوایی دوره خود است که در حال تجزیه به دو طبقه متخاصم، یعنی طبقه کارگر و بورژوازی است. او اگر قادر میشد، این تحول در دنیای واقعی را درک و جذب کند، بناچار باید جایگاه خود را مشخص ساخته، تکلیف خود را با ادامه " تفسیر جهان" و یا پیوستن به پروسه " تغییر جهان" معلوم کند. انشعاب در میان مدافعین نظریات هگل، یعنی پیدایش " هگلی های راست" و " هگلی های چپ" از اواسط دهه 30 قرن نوزدهم، که شامل مارکس و همفکران او نیز میگشت، انعکاس چیزی جز سرنوشت آتی خود هگل نبود.

 

2*- " راسیونال"، در زبان فارسی، به " عقلانی" و یا " عقلایی"، بعضاً " منطقی"، بدتر از آن: " خردمندانه " و یا " خرد ورزانه" ترجمه شده، که هیچیک بویژه دو نمونه اشراف منشانه و مضحک آخری، رسا نیستند. مترجم در اینجا و در موارد آتی، به عبارت غربی رایج یعنی " راسیونال" کفایت خواهد کرد. " راسیونال" در معنای واقعی آن یعنی: شناخت، تصمیم گیری و عمل، باید بر مبانی قابل محاسبه، واقعی و زمینی، منافع شغلی و خانواده گی، اجتماعی، عرف رایج و قوانین منطقی متکی بوده، از هر گونه منبعی نظیر مذهب و روح و عناصر سنتی در فکر، تصمیم گیری و عمل مستقل باشد. در واقع " راسیونال فکر کردن"، " راسیونال تصمیم گیری کردن" و یا " راسیونال عمل کردن"- آنچه که در بیان امروزی منظور است- از دوران پیدایش دو طبقه جدید، پرولتاریا و بورژوازی ناشی شده است. جمله معروفی از ماکس وبر- جامعه شناس محافظه کار آلمانی اوائل قرن بیستم- میگوید: انسان همواره راسیونال عمل میکند. منظور او قبل از همه اما، انسان جامعه بورژوایی و نمونه کلاسیک آن، یعنی جامعه غربی است. در چهارچوب دیدگاه راسیونالیسم، عملکرد افراد و جریانات اسلامی در ایران، "ای- راسیونال"، یعنی غیر راسیونال است. همچنین اقدامات و مواضع جریاناتی نظیر نهضت آزادی، جبهه ملی، حزب توده، اکثریت و سلطنت طلبان، تماماً " غیر راسیونال" محسوب میگردد. چگونه میتوان از 8 سال جنگ، کشتار بیش از 1 میلیون انسان و زخمی و معلول شدن چندین برابر آن، ویرانی حداقل 7 هزار شهرو روستا در ایران، و خسارت مالی ای بالغ بر 1000 میلیارد دلار تنها به طرف ایرانی این جنگ، آنهم برای" فتح کربلا" و یا جبران حمله اعراب قدیم به امپراطوری ساسانی!!؟؟، بعنوان اقدامی " راسیونال" حمایت کرد؟ در حالیکه همه احزاب نامبرده، بعناوین گوناگون، از این ویرانگری بیسابقه در قرن بیستم دفاع کرده، در سایه آن، دست به خرید و فروش و دلالی سلاح و  نفت  و واردات کالا و کسب مقامات زده،  یا در بهترین حالت و در مراحل پایانی جنگ، اندکی شکوه و شکایت کرده، به رژیم تذکر دادند.

 

3*- مارکس به وجه مهم درک دیالکتیکی واقعیت، یعنی درک نفی واقعیت موجود اشاره میکند. پذیرش و درونی ساختن متد دیالکتیک، بدون قبول موقتی بودن واقعیت موجود بی معناست. نگاهی به گروههای به اصطلاح کمونیست و چپ ایرانی، 26 سال پس از سال 60 یعنی سال شکست انقلاب بهمن نشان میدهد، که آنها نه فقط دیالکتیسین نیستند، بلکه بدتر از آن، بشدت بیگانه و پرت از هرگونه واقع نگری هستند؛ این بویژه به محافلی که بناحق عنوان " فدایی" را یدک میکشند مربوط میگردد. آنها چه رابطه ای با " واقعیت " داشته و یا دارند؟ کدام روحیه و عادت و روش کار آنها، آنجا که واقعیت سیاسی مطرح است، به دیالکتیک و متد علمی درک واقعیت و همجهتی با سمت گیری " انقلابی" و " نقد کننده" روندهای بیرونی، " نقد کننده" خود، متکی بوده است؟  بنا به تجربه شخصی این نگارنده، طرح چنین سوالات و مباحثی با افرادی از نوع بالا، جز پوزخند و تمسخر و برخوردهای تحقیرآمیز از سوی آنها، پاسخ دیگری نخواهد داشت.

 

4*-  در نظر بگیریم که مارکس در اینجا از دیالکتیک، بمثابه قانونمندی حاکم بر پدیدها صحبت میکند، که میتوان آن را بطور خلاصه چنین بیان کرد:

 

کشمکش تضادهای درونی پدیده، موجب موجودیت و این یعنی حرکت آن شده، در لحظه معینی، پدیده سابق یک تحول کیفی را پشت سر گذشته، به نوع جدیدی مبدل میگردد. شرایط جدید اما خود در معرض نفی شدن از طریق تحولات بعدی ناشی از ادامه تقابل تضادهای شکل گرفته در درون آن است.

 

مؤلف در انتهای پاراگراف اصلی در بالا میگوید: "...، [  ... دیالکتیک]  تحت تأثیر هیچ چیزی [ و هیچ قدرتی، که تحول اجتناب ناپذیر واقعیت را منکر و مانع شود] قرار نگرفته، بنا به ماهیت خود نقد کننده و انقلابی است.4*"

 

دیالکتیک در نوع کلاسیک یعنی هگلی آن، یک متد شناخت پدیده ها بطور کلی، از طریق عملیات فکری در دنیای ذهنی یک فیلسوف است. این متد، یک پدیده را در حال حرکت درک میکند. این یعنی یک پدیده، دارای گذشته، حال و آینده بوده، واقعیت موجودیت آن در هر لحظه، یک واقعیت ( اصطلاحاً ) سه بعدی را در برگرفته، از اجزائی از گذشته، حال و آینده تشکیل شده است؛ از این رو، بررسی حال یک پدیده، شامل پذیرش اصل موقتی بودن آن هم میگردد. این همان حقیقتی است که بنا به اعلام مارکس، برای نماینده گان فکری بورژوازی در دوره هگل، اصلاً خوشایند نبود. از آنجا که طبق این متد شناخت، جامعه بورژوایی هم بعنوان یک پدیده قابل شناخت، نمیتوانست از سرانجام خود یعنی گذرا بودن، مصون بماند.

 

در جمله نقل شده از اصل ترجمه در بالا، از دیالکتیک نظیر یک قدرت، دقیقتر اما، نظم و قانونمندی، دینامیسم و اجبار حاکم بر زندگی یک پدیده صحبت شده، اعلام میشود: دیالکتیک، تحت تأثیر هیچ چیزی و هیچ قدرتی بالاتر از آن قرار نمیگیرد. این جمله، جوهر فلسفی مارکسیسم را که قانونی در طبیعت و جامعه، بالاتر از قانون دیالکتیک وجود ندارد بیان نموده، بر نفی صریح قدرتهای ماوراء طبیعی نظیر خدا و معجزه، دلالت میکند. با بحث کوتاه مارکس دراینجا در توصیف دیالکتیک، باید وجود ماده، روح، جامعه، جهان و هستی بطورکلی را تنها و تنها با عملکرد ضرورتی بنام قانون عام دیالکتیک توضیح داد و نه هیچ قدرت و قانون دیگری. دیالکتیک به  تصریح مارکس توسط هیچ قدرتی، نظیر خدا و معجزه و نظایر آن، قابل تغییر و نفی و انکار نبوده، بلکه برعکس، روند حرکت تحول هر شکلی از موجودیتی، از جمله پدیده های سیاسی، حقوقی و روحی در تاریخ بشر تابع آن است.

 

در قسمت آخر همین جمله، از ماهیت " نقد کننده و انقلابی" دیالکتیک سخن میرود. صفت " نقد کننده " گی دیالکتیک در آنجاست که موجودیت این لحظه، همواره در حال تحول به موجودیت آتی بوده، و قانون دیالکتیک، مداوماً بر " نقد" این لحظه توسط عامل پیشرو، بمنظور تغییر آن به وضعیت کامل تری پافشاری میکند، که این همان جنبه " انقلابی" دیالکتیک را هم در بر میگیرد. به این اعتبار، آن تحولی " انقلابی" است، یعنی تحت تسلط جبر تابعیت جامعه از قوانین عام دیالکتیک قرار دارد، که جهت تکاملی پدیده را بازتاب دهد. بعبارت دیگر، تحول جدیدی که با قانون عام دیالکتیک قابل توضیح نباشد، بهیچوجه نمیتواند " انقلابی" یعنی پیشرو محسوب گردد.

 

حال توضیح بالا را با موضع گیریها و اقدامات جریانات ملی- اسلامی، حزب توده و " اکثریت " که " جامعه اسلامی" را از موضعی مثبت، پدیده ای " انقلابی" نامیده، و سطنت طلبان همچنین، که آن را از موضعی منفی " انقلابی" معرفی میکنند، مقایسه کنید. یک نگاه ساده نشان میدهد که شیوه برخورد هر دو طرف، که حداقل باید به دیالکتیک هگل باور داشته باشند، یکسره با قانون عام دیالکتیک مغایرت دارد. "جامعه اسلامی" نمیتوانست نماینده جهت گیری تکاملی، یعنی آلترناتیو جامعه بورژوایی در دوره رژیم سلطنتی باشد. جامعه دوره رژیم سلطنتی، هم در عرصه قدرت و هم درعرصه مالکیت - دو حوزه اصلی موجودیت فرد، جامعه و طبقات - در نتیجه کشمکشهای نیروهای اصلی درونی آن یعنی کار و سرمایه، نمیتوانست سر از " جامعه اسلامی"  درآورد. این سرانجام، کمترین قرابتی با تحولات " طبیعی" مبارزه طبقاتی در ایران، که میبایستی به یک نظام پیشرو منجر میگشت ندارد. در کنار تجارب عینی، این نیز سندی است که روشن میسازد، تأسیس رژیم اسلامی، نتیجه شکست عامل پیشرو در کشمکشهای درونی این جامعه، یعنی محصول شکست طبقه کارگر از بورژوازی است. اینکه اشکال و لحظات این تحول ارتجاعی، نقش امپریالیسم، اپوزیسیون بورژوایی، جایگاه مذهب و عوامل متعدد دیگر، علیرغم اهمیت آنها چگونه بود، تغییری در واقعیت بالا نمیدهد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 19:30 |
 

           پاراگراف 24  از " پی گفتار بر چاپ دوم" جلد اول کاپیتال، اثر کارل مارکس

 

خواننده گرامی!

پیش از این نیمی از  پاراگراف 24 از متن آلمانی اثر، تحت عنوان " پاراگراف 24 ..." منتشر شده بود. با پوزش از انتشار ناقص آن، بخش دوم و توضیحات راجع به  آن در اینجا ترجمه شده، در قسمت سابق ادغام گشته و  درج میگردد. نیمه اول به این ترتیب، از وبلاگ حذف میگردد.

----------------------------

توضیح ضروری در آغاز

 

علامت (  ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح  زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است.

علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اول اثر، آقای ایرج اسکندری است.

علامت [ ] و اشارات درون آن از ترجمه  وبلاگ کاپیتال است.

علامت *1، *2، ... و توضیح مربوط به  آن در زیرنویس، از ناشر آلمانی و یا روسی اثر است.

علامت 1*، 2*، ... و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از وبلاگ کاپیتال است.

شماره پاراگراف در متن بازنویسی شده، براساس ترتیب پاراگرافها  در متن اصلی آلمانی قرار داشته، و از سوی وبلاگ کاپیتال انتخاب شده است.

 

در ترجمه جدید از اصل آلمانی کاپیتال، اشکالات ترجمه و یا نارساییهای دستوری ترجمه اول اصلاح شده است.

 

" توضیحات" در زیرنویس این وبلاگ، در زمان انتشار قطعی، کامل  و بهم پیوسته  ترجمه جدید کاپیتال، مجدداً تصحیح  و تکمیل خواهد شد.

------------------------

 

جنبه اسرارآمیز دیالکتیک هگل را من نزدیک به 30 سال پیش، دوره ای که او هنوز مد روز بود، مورد انتقاد قرار دادم. اما درست زمانی که بر روی جلد اول " کاپیتال" کار میکردم1*، مقلد طلبکار، پرمدعا و حقیر، این سخنگوی نخبگان امروز آلمان، تمایل داشت با هگل همان رفتاری را کند، که موزس مندلس زون Moses Mendelssohn 2* گستاخ در عصر لسینگ Lessing 3* با اسپینوزا Spinoza 4* میکرد، یعنی [ هگل را ] بعنوان " سگ مرده"[ بنامد]. از این رو من خود را آشکارا بعنوان شاگرد آن اندیشمند بزرگ معرفی نموده، در اینجا و آنجا حتی در[ مبحث] تئوری ارزش در کاپیتال، با بکارگیری اصطلاحات خاص او دست به خودنمایی زدم. راز و رمز[ ایده آلیستی]، که از سوی هگل بر دیالکتیک تحمیل میگردد، بهیچوجه مانع از آن نمیشود، که او برای اولین بار اشکال عام حرکت آن را بطور جامع و آگاهانه تشریح کرد. دیالکتیک در نزد او بر روی سر قرار دارد. برای کشف هسته عقلانی آن، باید آن را بر روی پا قرار داد.*5

 

-------------------------

توضیحات از وبلاگ کاپیتال

 

1*- جلد اول کاپیتال در سال 1867 منتشر شد. اثر قبلی مؤلف در همین رابطه، یعنی " نقد اقتصاد سیاسی"، در سال 1859 انتشار یافت. میتوان فاصله سال 1859 تا سال 1867 را با اندکی چشم پوشی، " درست زمانی که " کارل مار کس " بر روی جلد اول کاپیتال کار" میکرد، به  حساب  آورد.

 

گئورگ ویلهم فریدریش هگل، در سال 1831 در برلین، شهری که با سمت استادی دانشگاه در آن ساکن بود درگذشت. مارکس در دوره دانشجویی خود در این شهر، به جناح هگلی های چپ تعلق داشت که این به سال 1836 مربوط میگردد. به این ترتیب روشن میشود که هنوز در این دوره، یعنی 1836، هگلیسم و این یعنی بورژوازی و دقیق تر: جامعه بورژوایی، دچار انشعاب شده و مارکس، یعنی روشنگر بعدی پرولتاریا، به جناح چپ این تحولات پیوسته است. بنابراین دفاع مارکس از هگل در دوره تدوین  جلد اول کاپیتال ( 1859- 1867)، در برابر منتقدین خرده بورژوای هگل، نوعی تأیید سنت پیوستن او به جناح چپ هگلیسم در اواسط  دهه  30  هم محسوب میگردد.

 

2*- موزس مندلس زون،Moses Mendelssohn ، تولد: 6 سپتامبر 1729 در شهر دساو Dessau در ایالت " زاکسن – ان هالت Sachsen-Anhalt [ شرق آلمان کنونی] - درگذشت در 4 ژانویه 1786 در برلین.

 

منبع توضیح بالا: سایت آلمانی ویکی پدیا، انتخاب و تکمیل: از وبلاگ کاپیتال. http://de.wikipedia.org/wiki/Moses_Mendelssohn

 

 

مدافعین مندلس زون از او بعنوان یکی از روشنگران جامعه یهودیان دوره خود نام میبرند. در زیرنویس ترجمه قدیمی، ایرج اسکندری از او بمثابه " فیلسوف خرده بورژوازی  آلمان" نام برده است. آنچه مسلم است، مارکس نظر منفی نسبت به او داشته، او را متهم  میکند، که نظیر فیلسوفان خود گنده بین کنونی در آلمان، که به هگل میتازند، به اسپینوزای منتقد انجیل با گستاخی لقب " سگ مرده"، یعنی کسی که نظریاتش باطل شده، داده بود. مارکس در اینجا، آشکارا از اسپینوزا در برابر مندلس زون دفاع میکند. اشاره او به " عصر لسینگ"، که از موضعی مثبت صورت گرفته، احتمالاً اشاره ای به خود مارکس است. یعنی مارکس خود را به جای لسینگ دوره فوق، فلاسفه خرده بورژوا و مقلد و خود گنده بین  را به جای مندلس زون و هگل را به جای اسپینوزا قرار میدهد. در واقع دفاع مارکس از هگل، دفاع از بورژوازی پیشرو گذشته نزدیک، در برابر خرده بورژوازی ارتجاعی است؛ نظیر دفاع لسینگ از اسپینوزا در برابر مندلس زون دوره سابق. دو دوره مورد بحث، دوران اولیه و دوران رشد یافتگی روشنگری مدرن است. با این تفاوت که در دوره دوم، یعنی دوره مارکس، نه بورژوازی بلکه پرولتاریا است که بتدریج در رأس جریان تاریخی آگاهگری قرار میگیرد. اما پرولتاریا به این حقیقت آگاه است که بورژوازی- در اینجا نماینده فلسفی تیپیک آن یعنی اسپینوزا- در دوران اولیه  روشنگری، یک نیروی انقلابی بوده است. این راز دفاع مارکس از هگل، در برابر فلاسفه خود گنده بین خرده بورژوازی آلمان هم دوره خود او است.

 

 

3*-  گوت هولد افرایم لسینگ  Gotthold Ephraim Lessing، تولد: 22 ژانویه 1729 در ایالت زاکسن  Sachsen [ شرق آلمان کنونی ]- درگذشت: 15 فوریه 1781 در شهر برانشوایگ Braunschweig  در ایالت نیدر- زاکسن Nieder-Sachsen  [ شمال آلمان، هم مرز شرق آلمان].

 

مهمترین روشنگر بورژوازی در حال پیدایش و شاعر آلمانی دوره خود که در آثار تئوریک بعدی، توسعه ادبیات آلمان را بطور اساسی تحت تأثیر قرار داد.

 

منبع توضیح: سایت آلمانی ویکی پدیا، انتخاب و  تکمیل: از وبلاگ کاپیتال.

http://de.wikipedia.org/wiki/Gotthold_Ephraim_Lessing

 

 

4*- براوخ ده اسپینوزا Brauch de Spinoza، تولد: 24 نوامبر 1632 در آمستردام - درگذشت: 21 فوریه 1677 در لاهه [ هلند]. او یک فیلسوف هلندی و در دوران پیدایش فلسفه مدرن، یک راسیونالیست [ عقل گرا در برابر مذهب] پیگیر و یکی از بنیانگذاران نقد مدرن انجیل [ مسیحیت] محسوب میگردد. از او همچنین در دوره خود، بعنوان " آته ئیست" نام برده شده است.

 

منبع توضیح: سایت آلمانی ویکی پدیا، انتخاب و تکمیل: از وبلاگ کاپیتال.

http://de.wikipedia.org/wiki/Baruch_Spinoza

 

 

5*- قوانین دیالکتیکی و یا قوانین دیالکتیک برای اولین بار از سوی هگل در اثری تحت عنوان " دیالکتیک طبیعت"، مدون شدند. این قوانین، از فلسفه دیالکتیکی هگل ناشی میشوند. انگلس در اثر خود، " علم منطق"، قوانین فوق را به ترتیب زیر خلاصه میکند:

 

 

1- قانون تبدیل کمیت به  کیفیت و برعکس،

2- قانون عملکرد تضادها،

3- قانون نفی نفی،

 

این " قوانین در نزد هگل تنها بمثابه [ فعالیتی فکری و یا در] اشکال فکری وجود دارند. از دید انگلس و مارکسیسم، این " ساختمان" ذهنی هگلی و یا " مشتق" ساختن این قوانین [ از طریق کار فکری]، برعکس میگردد. بجای اینکه نظیر هگل [ قوانین دیالکتیک] تماماً ایده آلیستی و ذهنی تصور شده، و از آن نتیجه گرفته شود که سپس در طبیعت و جامعه اعتبار خواهند داشت، انگلس تلاش میکند، آنها را بکمک مثالهایی از فیزیک و شیمی نتیجه بگیرد. نتایج این روش بررسی را انگلس بعنوان کاربردهای قوانین دیالکتیک تفسیر نموده، سرانجام آن را به پروسه های اجتماعی سرایت میدهد؛ [ از دید انگلس] قوانین دیالکتیک خصلتی عمومی دارند.

 

منبع توضیح: سایت آلمانی ویکی پدیا، انتخاب و تکمیل: وبلاگ کاپیتال

http://de.wikipedia.org/wiki/Dialektische_Grundgesetze

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 16:51 |

       

        پاراگراف 23  از " پی گفتار بر چاپ دوم" جلد اول کاپیتال، اثر کارل مارکس

 

توضیح ضروری در آغاز

 

علامت (  ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح  زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است.

علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اول اثر، آقای ایرج اسکندری است.

علامت [ ] و اشارات درون آن از ترجمه  وبلاگ کاپیتال است.

علامت *1، *2، ... و توضیح مربوط به  آن در زیرنویس، از ناشر آلمانی و یا روسی اثر است.

علامت 1*، 2*، ... و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از وبلاگ کاپیتال است.

شماره پاراگراف در متن بازنویسی شده، براساس ترتیب پاراگرافها  در متن اصلی آلمانی قرار داشته، و از سوی وبلاگ کاپیتال انتخاب شده است.

 

در ترجمه از اصل آلمانی کاپیتال، اشکالات ترجمه و یا نارساییهای دستوری ترجمه اول اصلاح شده است.

 

" توضیحات" در زیرنویس این وبلاگ، در زمان انتشار قطعی و کامل ترجمه جدید کاپیتال بصورت بخشهای  بهم پیوسته، مجدداً تصحیح  و تکمیل میگردند.

------------------

متد دیالکتیکی من در اساس نه فقط  متفاوت از [ متد دیالکتیکی] هگل، بلکه درست در نقطه مقابل آن است. برای هگل پروسه فکر که او حتی آن را تحت نام ایده به یک شخصیت مستقل مبدل ساخته، چیزی[ است که ظاهراً ] خالق واقعیت خارجی[ است]،[ و واقعیت]، ظاهر بیرونی آن[ ایده] بشمار می آید. نزد من کاملاً برعکس،[ پروسه] ذهنی، هیچ چیز دیگری نیست بجز اینکه [ پروسه] مادی [ بیرونی]، در مغز انسان به[ یک پروسه ] ذهنی مبدل شده است. 1*

 

--------------------

 

1*- مارکس به تفاوت اساسی میان دیالکتیک خود و هگل اشاره کرده، به این ترتیب، تصورات و تفسیرهای دلبخواهی مبنی بر اینکه: او صاف و ساده متد دیالکتیکی را از هگل قرض گرفته است بی اعتبار میسازد. دیالکتیک مارکس نمیتواند رونوشتی از دیالکتیک هگل باشد، از آنجا که این دو از اساس متفاوت هستند. جایگاه دو مقوله " ماده" و " ذهن"،  به این ترتیب، زندگی مادی انسان و زندگی معنوی انسان در دو متد بالا یکسره مختلف هستند. این تفاوت در عرصه اجتماعی به دره ای اختلاف در درک نقش و جایگاه زندگی اقتصادی و زندگی حقوقی جامعه منجر شده، نهادهای سیاسی- حقوقی در نظریه مارکسیستی، به تابعی از اقتصادیات جامعه مبدل میشوند. از آنجا که دیالکتیک مارکس، ساختارها و فعالیتهای ذهنی را از تبدیل ساختارها و فعالیتهای مادی به اشکال ذهنی همین پروسه ها در مغز انسان نتیجه گرفته است.

 

بحث مارکس در پاراگراف 23، یعنی پاراگراف کنونی، پیرامون تفاوت روش تشریح او و هگل، در واقع، پاسخ به بخشی از مقدمه ای است که در آغاز نقد و بررسی نویسنده لیبرال روسی آمده، که در وبلاگ تحت پاراگراف 18 درج شده است؛ مارکس در نقل قول از او میگوید:  نویسنده روسی، متد دیالکتیکی او را با متد دیالکتیکی هگل، بقول او، فلسفه ایده آلیسم، " آنهم در مفهوم آلمانی، یعنی در بدترین مفهوم آن" یکسان گرفته است. در حالی که " دیالتکتیک من درست در نقطه مقابل آن است." در زیر بخش مزبور که پیش از این ترجمه و مورد بحث قرار گرفته، نقل میگردد:

 

منتقدین آلمانی مسلماً فریاد میزنند، که [ متد کاپیتال، همان متد] سفسطه گری هگلی است. (*) در پترزبورگ مجله " پست اروپا "،*1 طی مقاله ای ( در شماره ماه مه 1872، صفحات 427- 436)، که منحصراً به بررسی  متد " کاپیتال" اختصاص داده، معتقد است، متد تحقیق من دقیقاً رآلیستی، اما متد تشریح [ من ] بدبختانه به سبک دیالکتیک آلمانی است. * 2 او می گوید:

 

" در نگاه اول، وقتی شکل ظاهری تشریح [ مارکس در کاپیتال]، مورد قضاوت قرار میگیرد، [ در این صورت] مارکس بزرگترین فیلسوف ایده آلیست، آنهم در مفهوم آلمانی، یعنی در بدترین مفهوم آن است." *2 در عمل اما او بینهایت از همه پیشینیان خود در حوزه نقد اقتصادی رآلیست تر است ... بهیچ وجه نمی توان او را یک ایده آلیست شمرد."  تأکید از طریق خط کشی، فقط در اینجا،  از وبلاگ است.

 

همچنین پاراگراف 22 نیز که به توضیح دقیق متد تحقیق و متد تشریح پرداخته و با کلمه " البته" شروع شده بود، به نوعی به همین موضوع مربوط است. " البته"، صراحت بخشیدن به همین معترضه منتقد روسی به  تفاوت گذاری روش " تحقیق" و " تشریح" از سوی مارکس را مد نظر داشت. منتقد روسی طوری بحث میکند که گویا از تفاوت متد تحقیق و متد  تشریح مطلع نیست و یا از وجود آن تعجب میکند. مارکس در پاراگراف 22، یعنی دومین پاراگراف پس از بحث نویسنده روسی میگوید: " البته " روشن است، که این دو باید با یکدیگر متفاوت باشند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 18:8 |

    

          پاراگراف 22  از " پی گفتار بر چاپ دوم" جلد اول کاپیتال، اثر کارل مارکس

 

توضیح ضروری در آغاز

 

علامت (  ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح  زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است.

علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اول اثر، آقای ایرج اسکندری است.

علامت [ ] و اشارات درون آن از بازنویس است.

علامت *1، *2، ... و توضیح مربوط به  آن در زیرنویس، از ناشر آلمانی و یا روسی اثر است.

علامت 1*، 2*، ... و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از بازنویس است.

شماره پاراگراف در متن بازنویسی شده، براساس ترتیب پاراگرافها  در متن اصلی آلمانی قرار داشته، و از سوی بازنویس انتخاب شده است. 

در مقایسه با اصل آلمانی، بازنویسی پاراگراف پایین و توضیحات مؤلف و مترجم اول، اشکالات ترجمه و یا نارساییهای دستوری اصلاح شده و نحوه بیان ترجمه قدیمی، امروزی تر شده است.

" توضیحات" در زیرنویس این وبلاگ، در زمان انتشار قطعی و کامل ترجمه جدید کاپیتال، بصورت بخشهای  بهم پیوسته، مجدداً تصحیح وتکمیل میگردند.

-------------------------------

    

البته باید روش تشریح بطور روشن با روش تحقیق تفاوت داشته باشد. تحقیق باید موضوع کار را در تمام جزئیات جذب کند، اشکال گوناگون تحول [ اجزاء] آن را تجزیه و تحلیل کرده و ارتباطات درونی [ اجزاء موضوع کار را ] کشف نماید. پس از اتمام این کار است که حرکت واقعی[ پدیده،] میتواند بر این اساس تشریح شود. وقتی این به انجام رسیده،[ واقعیت] موجودیت پدیده[ بیرونی ] در ذهن منعکس گشت، اینطور به نظر میرسد، که گویا انسان[ نه با یک موجودیت واقعی در بیرون، بلکه با یک ساخته ذهن، یک تئوری و یا] با یک طرح فکری صرف سر و کار دارد. 1*

--------------------------------

توضیحات از وبلاگ کاپیتال

 

1*- بحث مارکس دراینجا، نظیر همه موارد دیگر، بسیار دقیق و ظریف است. بازنویس در نهایت دقت تلاش میکند، درست همین محتوای دقیق بحث را به خواننده منتقل کرده، از هرگونه سطحی کاری در این  رابطه پرهیز کند. کاری که در ترجمه اول ( یا قدیمی )، کمتر صورت گرفته، و تصور روشنی از تلاش بزرگ مارکس بدست نمی آید. براستی اگر کاپیتال درست بهمان صورت که مارکس در ذهن دارد، ترویج نشود، برای چه و چگونه میتواند مفید باشد؟

 

در پاراگراف  بالا، مارکس از یک  مسئله خاص صحبت میکند: یک موضوع کار وجود دارد( فرض کنیم: اقتصاد سرمایه داری). این موضوع باید مورد تحقیق قرار گرفته، سپس تشریح شود؛ همچنین بجای تشریح، میتوان از تجسم کامل، توضیح همه جانبه و یا بیان دقیق نتایج تحقیق هم صحبت کرد. بجای روش نیز میتوان، متد،  سبک و یا اسلوب را بکار برد.

 

او تحقیق و تشریح را، بعنوان دو نوع فعالیت عملی و فکری، از یکدیگر جدا کرده، نه فقط این، بلکه بطور روشن، روش تحقیق و روش تشریح را نیز از یکدیگر متفاوت معرفی میکند. برای او، تحقیق، فعالیتی تجربی، یعنی عمدتاً کار با شواهد و مدارک و عینیات، تشریح اما، فعالیتی ذهنی، یعنی عمدتاً کار با نتایج ناشی از تحقیق است. بحث مارکس در اینجا، در واقع بر پیش زمینه تحقیق و تشریح اقتصاد سرمایه داری، اما بطور کلی توضیح یک قاعده عمومی را هم مد نظر دارد.

 

مارکس در ادامه و در جمله اول، از سه مرحله ای که تحقیق باید عبور کند نام میبرد. از دید او یک تحقیق باید:

 

یکم: موضوع کار را  در جزئیات آن جذب کند. اگر موضوع تحقیق را " اقتصاد سرمایه داری" فرض کنیم، در این صورت، آنچه که به بخش تحقیق، یعنی مشاهده، جمع آوری شواهد و تجزیه و تحلیل این مدارک عینی مربوط است، برای مثال، شامل تعیین و معرفی بازار، وسایل تولید، نیروی کار، سرمایه، مالکیت بر سرمایه و وسایل تولید، زمین، سود، قیمت و غیره، بعنوان موضوعاتی که باید درک و شناخته شوند میگردد. مارکس به  جذب موضوع " در جزئیات" اشاره میکند. این به این معنی است که محقق باید مسائل معینی را بطور کامل و نهایی، بعنوان " جزئیات" وارد موضوع کار خود سازد. نمی توان شناخت اقتصاد سرمایه داری را، بدون " جذب"، یکی از جزئیات اصلی، یعنی نیروی کار شروع کرد. محقق بعنوان یک دانشمند در معنای کلاسیک آن، یک جوینده حقیقت، باید حتماً مرحله اول تحقیق را متکی بر وجدان علمی و نه بنا به مصلحت و نرخ روز و دستور بازار معین نماید. اما امروزه کدام محقق بورژوایی جامعه سرمایه داری است، که برای شناخت علل معضلات و رویدادهای  جامعه و جهان، جزء اساسی این  پدیده، یعنی وجود طبقات و مبارزه طبقاتی را معیار بررسی خود قرار میدهد؟ برای همه محققین مزدبگیر و اساتید محترم دانشگاههای طبقات حاکمه، وجود طبقات و بی عدالتی، اموری طبیعی محسوب شده، هرگز به بخش اصلی یک تحلیل جامعه سرمایه داری  تعلق ندارند.

 

مؤلف سپس به نکته  دوم  پرداخته، محقق را موظف میداند، وجوه، جنبه ها و یا " اشکال گوناگون تحول " و توسعه اجزاء درونی پدیده مورد تحقیق را تجزیه و تحلیل کند. او باید جزئی بنام " قیمت " را در اقتصاد سرمایه داری، " تجزیه و تحلیل" کند: قیمت چیست، چگونه شکل میگیرد، تغییرات آن به چه عواملی مربوط، به چه عواملی بی ربط است؟ اینکه " شکل" قیمت، فرم قابل مشاهده و منشاء آن، یعنی مزد و ارزش منتقل شده از سرمایه ثابت، ارزش جدید و نوسانات آن، یعنی سطوح مختلف و یا " اشکال گوناگون" توسعه آن چگونه است، باید بیان شده، سطح تکامل " مزد"، سطح تکامل " قیمت" و سپس سطح تکامل " سود"، بمثابه مراحل مختلف تکامل پدیده سرمایه تشریح گردند. به همین ترتیب، همه  "اجزاء" موضوع کار باید مورد تحقیق قرار بگیرند.

 

مارکس در مرحله سوم یک تحقیق علمی، به  لزوم کشف " ارتباطات درونی" اجزاء یک پدیده می پردازد. در این صورت، باید محقق روشن سازد: چه رابطه ای میان نیروی کار، مزد، ارزش، قیمت، سود و سرمایه وجود دارد. به این ترتیب مشخص میشود، چرا و تا چه حد، تعیین عناصر معینی بعنوان " اجزاء" یک پدیده مهم است. هر نقطه عزیمتی که این مرحله را دور بزند و یا ناقص به انجام رساند، به مرحله آخر تحقیق که همانا، " کشف" ارتباط درونی این " اجزاء" است وارد نشده، یک تحقیق علمی نخواهد بود. "پس از اتمام این کار است که حرکت واقعی[ پدیده،] میتواند بر این اساس تشریح شود." پدیده مورد بحث در مثال ما، یعنی " اقتصاد سرمایه داری"، در کارکرد عملی و واقعی آن، یعنی " حرکت"، تحول و بحرانهای دوره ای آن، باید " تشریح" شود. طبق بحث مارکس، شرط شناخت " حرکت" و توسعه اقتصاد سرمایه داری،  طی یک تحقیق علمی، از طریق سه مرحله پیش گفته است. وضعیت " تشریح" نتایج یک تحقیق، شرایطی است که یک پدیده عینی، ذهنیت یافته، یعنی بصورت یک ساختمان و طرح تئوریک در ذهن " منعکس " گشته است. از دید مارکس، در این حالت این تصور پیش می آید، که این یک طرح ساخته و پرداخته ذهن انسان است. در حالیکه، وجود منطق معینی میان اجزاء این ساختمان ذهنی، ناشی از وجود منطق درونی همین اجزاء در پدیده مورد بحث بیرونی است. در اینجا لازم  به توضیح است که مارکس، ایجاد شرایط تشریح یک موضوع کار، یعنی  پیدایش انعکاس ذهنی ساختمان بیرونی یک پدیده را، به حالت موجودیت واقعی، یعنی به حالت " حرکت " مربوط میسازد. به زبان دقیق تر:  شکل گیری یک ساختمان تئوریک یا یک منطق تشریح، یعنی فرم ذهنی معینی از یک پدیده بیرونی، به " حرکت" و تحول و تکامل آن مربوط است. یک پدیده فرم گرفته ذهنی، زمانی انعکاس حقیقی یک واقعیت بیرونی است، که موجودیت آن در ذهن، ناظر بر اثبات حرکت تکاملی آن در بیرون باشد.  

 

در اینجا میتوان به اشاره نخست مارکس در پاراگراف بالا مراجعه نموده، درک کرد، چرا او تحقیق و تشریح، همچنین روش تحقیق و روش تشریح را از یکدیگر جدا میکند. طبق بحث مارکس در پاراگراف مذکور: تحقیق و تشریح، دو چیز متفاوت، یعنی موضوعی عینی و موضوعی ذهنی هستند. بهمین ترتیب، روش تحقیق، روشی مربوط بر واقعیت این لحظه پدیده، روش تشریح، روشی مربوط به انعکاس کامل آن، بصورت یک ساختمان منطقی در ذهن است. روش تحقیق، باید حتماً به پیدایش یک ساختمان ذهنی از پدیده مورد بحث منجر شود. در اینصورت، تصوری از " حرکت" پدیده واقعی، یعنی قانون تحول و تکامل آن در ذهن شکل خواهد گرفت. " حرکت" اما، خود مشروط به وجود تضاد میان عناصر درونی یک پدیده است. فعالیت فکری، که با یک " ساخته" ذهنی تکمیل شده دست به عملیات میزند، در مرحله تشریح،  به پیدایش روش، متد، سبک و یا اسلوبی که بر بررسی این تضادها استوار است،  یعنی " دیالکتیک"، منجر میگردد. به  این ترتیب، مرحله تشریح، مرحله کاربست روش دیالکتیکی یک تحقیق علمی است. از دید مارکس، یک تحقیق علمی، باید به روش دیالکتیکی، یعنی روشی که بر ارتباط اجزاء درونی یک پدیده، رابطه آنها یعنی کشمکشهای  درونی، تکامل و توسعه ناشی از این کشمکش متکی  است بپردازد.

 

روش تشریح، باید مستقل از روش  تحقیق باشد. از آنجا که یکی بر مشاهده و  تجزیه و تحلیل آنچه که قابل مشاهده  است، و دیگری بر کار فکری حول حاصل مشاهدات و ارتباطات درونی اجزاء یک پدیده و تلاش برای تشریح  قانونمئدی  حرکت آن مربوط است. استقلال روش دیالکتیکی از جمع آوری اطلاعات و شناخت آنها، شرط لازم ایجاد یک ساختمان تئوریک علمی در ذهن، از این طریق،  امکان درک " حرکت" یک پدیده است. برای طبقات دارا اما، واقعیت موجود، موقعیتی ازلی و ابدی است. در حالیکه انعکاس این واقعیت در ذهن، ناشی از یک تحقیق علمی، ایجاد آن ساختمان ذهنی است که قدرت درک و شناخت " حرکت" این پدیده را ممکن ساخته، پوچ بودن ادعای ازلی و ابدی بودن آن را برملا میکند. اشاره کوتاه مارکس درهمین پاراگراف، روشن میسازد، اهمیت متد دیالکتیکی در شناخت اقتصاد سرمایه داری تا چه حد تعیین کننده، و متمایز کننده مارکسیسم و لیبرالیسم  است. روشن است، به همین دلیل اساسی، کارل مارکس نه یک نابغه اقتصاددان، که یک دیالکتیسین و " تشریح" کننده  قانونمندی " حرکت " اقتصاد سرمایه داری است. کشف تئوری ارزس و پی بردن به راز ارزش اضافه، بمثابه منشاء تراکم مداوم سرمایه، تنها در پرتو چنین روشی از تحقیق و تشریح، و بعنوان عناصری از یک ساختمان فکری ناشی از  شناخت منطق موجودیت بیرونی اقتصاد سرمایه داری، امکان پذیر گشت.

 

در مرحله تحقیق اقتصاد سرمایه داری، چه بسا مشابهت هایی میان مارکس و اقتصاد سیاسی بورژوایی، میان او و دیوید ریکاردو و آدام اسمیت وجود دارد. اما در موضوع تشریح، یعنی ایجاد یک ساختمان تئوریک مبتنی بر تحقیقات صورت گرفته، روش تشریح او، بر دیالکتیک استوار گشته، " حرکت "، یعنی سرانجام  تکامل اقتصاد سرمایه داری را توضیح میدهد. در حالیکه  اقتصاد سیاسی کلاسیک بورژوایی، قادر به عبور به مرحله تشریح دیالکتیکی نمیگردد؛ از آنجا که در شناخت اجزاء درونی اقتصاد سرمایه داری، راهی برای نضج گیری روش دیالکتیکی، یعنی فرض گرفتن طبقات و مبارزه طبقاتی، بعنوان عامل سرنوشت ساز در تاریخ بشر، از جمله جامعه سرمایه داری، وجود ندارد. آخرین گروه از دانشمندان  بورژوازی، از جمله دو محقق بالا، به وجود طبقات و مبارزه طبقاتی باور داشته، حتی کار را مبنای ارزش قرار میدهند. اما برای آنها که در دوره  تبدیل دانش به کالا، لاجرم جانبداری از طبقه صاحبان سرمایه و خریداران این کالا یعنی بورژوازی زندگی میکردند، پذیرش و اعلام اینکه مبارزه طبقاتی، منشاء " حرکت" این جامعه بوده، و تکامل  " حرکت" جامعه سرمایه داری، الزاماً به سوسیالیسم منجر میگردد، در حکم خودکشی سیاسی و پایان هر نوعی از حضور در صف الیته جامعه بورژوایی بود. از اینرو، توقف در مرحله تشریح دیالکتیکی قانونمندی " حرکت " اقتصاد سرمایه داری، در عین حال و بنوعی، ایستگاه آخر علم اقتصاد بورژوایی نیز محسوب میگردد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 12:27 |

 

         پاراگراف 21  از " پی گفتار بر چاپ دوم" جلد اول کاپیتال، اثر کارل مارکس

  

توضیح ضروری در آغاز

 

علامت (  ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است. علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اول اثر، آقای ایرج اسکندری است. علامت [ ] و اشارات درون آن، همچنین علامت گذاری از طریق یک عدد و ستاره ای در سمت چپ آن، برای مثال 1* و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از بازنویس است. شماره پاراگراف، براساس ترتیب آن در متن اصلی آلمانی قرار داشته، و از سوی بازنویس انتخاب شده است.

 

در مقایسه با اصل آلمانی و بازنویسی پاراگراف پایین و توضیحات مؤلف و مترجم اول، نارساییهای ترجمه و یا اشکالات دستوری اصلاح شده و نحوه بیان مترجم اول، امروزی تر شده است.

 

---------------------

 

درحالیکه آقای نویسنده[ روسی پاراگراف پایین]، آنچه را که متد حقیقی من مینامد، اینگونه دقیق، و تا آنجا که کاربرد این متد از سوی من مد نظر قرار گیرد، اینگونه با حسن نیت توصیف میکند، چه چیزی بجز متد دیالکتیکی را توضیح داده است؟1*

 

---------------------------------  

 

توضیحات از وبلاگ کاپیتال

 

1*-  مارکس در اشاره به نظر نویسنده روسی، 1- متد بررسی دیالکتیکی 2- چگونگی کاربرد این متد از سوی خود را نام میبرد. تأکید مجدد در انتهای پاراگراف بر " متد دیالکتیکی"، باز هم شاهدی است بر اینکه،  از دید مارکس هم کاملاً روشن و بدون ابهام، این " متد دیالکتیکی" است که در اثر کاپیتال حرف آخر را میزند؛ و این یعنی همه موضوع بحث در کاپیتال بر پایه فرض گرفتن وجود تضادهای طبقاتی و در پرتو توضیح چنین تضادهایی متکی است. همین اشاره مارکس، خود سندی بر نادرستی نظریات اقتصاددانان بورژوازی است که  مارکس را در اینجا یک اقتصاددان و کاپیتال را یک اثر تحقیقی اقتصادی صرف معرفی میکنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 2:0 |

 

    پاراگراف 20 [ کامل]  از " پی گفتار بر چاپ دوم" جلد اول کاپیتال، اثر کارل مارکس

 

یادآوری: پیش از این 5 قسمت از اظهار نظر نویسنده لیبرال روسی، به اضافه جمله اول مارکس از این پاراگراف، در وبلاگ کاپیتال منتشر شده اند. در اینجا بخش اعظم باقیمانده پاراگراف  20  مقایسه و بازنویسی شده، همراه با توضیحات بخشهای جدید در  قسمتهای فوق ادغام شده، مجموعاً درج میگردند. همچنین توضیحات واشارات قسمتهای قبلی نیز در چاپ کامل پاراگراف نقل شده اند. به این ترتیب، 5 قسمت نامبرده، از این وبلاگ حذف میشوند.

---------------------------------

توضیح ضروری در آغاز

 

علامت (  ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است. علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اصلی اثر، آقای ایرج اسکندری است. علامت [ ] و اشارات درون آن، همچنین علامت گذاری از طریق یک عدد و ستاره ای در سمت چپ آن، برای مثال 1* و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از بازنویس است. شماره پاراگراف، براساس ترتیب آن در متن اصلی آلمانی قرار داشته، و از سوی بازنویس انتخاب شده است.

 

در مقایسه و بازنویسی پاراگراف پایین و توضیحات مؤلف و مترجم، نارساییهای ترجمه و یا اشکالات دستوری اصلاح شده و نحوه بیان مترجم اصلی، امروزی تر شده است.

-------------------

مؤلف [ آقای Kaufman، در مجله روسی] پس از نقل قسمتی از پیشگفتار من  از [ کتاب] " نقد اقتصاد سیاسی"، برلین 1859، صفحات 4 تا 7،*3 آنجا که من زیربنای ماتریالیستی متد خود را توضیح داده ام، ادامه میدهد:

 

برای مارکس تنها یک چیز مهم است: کشف قانون پدیده هایی که بررسی میکند. و برای او نه فقط [ خود] قانون حاکم بر پدیده ها مهم است، به مجرد اینکه[ پدیده ها] شکل1* قوام یافته ای پیدا کرده، در یک رابطه [ علت و معمولی ]2* نسبت به یکدیگر واقع میشوند، [ یعنی] همان رابطه ای که در یک دوره معین تاریخی قابل مشاهده است. [ بلکه] برای مارکس قبل از هر چیز این مهم است، که قانون تغییر و تحولات [ این پدیده ها]، یعنی گذار از یک فرم به فرم دیگری،[ قانونمندی] گذار از نوع معینی از رابطه به نوع دیگری[ از رابطه علت و معلولی] را کشف کند.3* همینکه او این قانون را کشف میکند، عواقب ناشی از آن را که در زندگی اجتماعی ظاهر میشوند، با جزئیات مورد بررسی قرار میدهد ... بنابراین مارکس تنها بدنبال یک مسئله است: از طریق بررسی دقیق علمی، اجتناب ناپذیری[ وجود ] سازمان معینی از مناسبات اجتماعی را اثبات نموده، با آن میزان دقت که ممکن است، واقعیاتی را که برای او در حکم مبداً حرکت و نقطه اتکاء هستند، [ در احکام معینی] مشخص سازد.4* به این منظور مطلقاً کافی است، اگر او 5* همزمان با اثبات ضرورت [ وجودی] نظم کنونی،6* الزامی شدن نظم دیگری را اثبات کند، حالتی که باید نظم سابق بطور اجتناب ناپذیری به آن گذار کند، صرفنظر از اینکه، آیا انسانها به آن باور داشته، به آن آگاه هستند، یا به آن  باور نداشته  و به آن  آگاه نیستند.7*مارکس حرکت اجتماعی را بمثابه یک پروسه طبیعی تاریخ مورد بررسی قرار میدهد؛8* پروسه ای که [ مسیر] آن را قوانینی تعیین میکنند که نه فقط مستقل از اراده، خود- آگاهی و نیات انسانها هستند، بلکه برعکس و عمدتاً [ این قوانین اجتماعی هستند که] اراده، خود- آگاهی و نیات انسانها را تعیین میکنند ... 9* وقتی عنصرآگاه در تاریخ تمدن10* نقشی چنین فرعی ایفا میکند، 11* پس خود بخود قابل درک است که نقد، نقدی که موضوع کار آن خود تمدن است،12* کمتر از هر چیز دیگری، بر نوعی از شعور 13* و یا نتیجه [ کار] ذهن 14*  متکی باشد. بعبارت دیگر، نه فکر، بلکه این فقط شرایط خارجی است که میتواند نقطه عزیمت او قرارگیرد. نقد باید خود را به مقایسه و مواجهه واقعیتی با واقعیتی دیگر محدود کند و نه اینکه[ واقعیت را] با تصورات [ ذهنی محک بزند ]. برای او این اهمیت دارد، که هر دو امر واقعی حتی المقدور با دقت بررسی شده، و واقعاً هر یک از آنها نسبت به دیگری، لحظات مختلف تکامل را تشکیل دهند؛ قبل از همه اما مهم است، که درست با همان دقت، سلسله ساختارها 15* مورد تحقیق واقع شوند، که در توالی و پیوند آنها، مراحل مختلف تکامل ظاهر میشوند. اما ممکن است گفته شود، قوانین عمومی زندگی اقتصادی واحد و همانند هستند؛ صرفنظر از اینکه آیا [ این قوانین، برای شناخت] زمان حال و یا گذشته بکار گرفته شوند. درست همین را مارکس انکار میکند. از دید او چنین قوانین مجردی16* وجود ندارد. برعکس از نظر او هر دوره تاریخی دارای قوانین خاص خود است ... بمجرد اینکه زندگی دوران تکامل حاضر را پشت سر گذاشته، از یک دوره به دوره دیگری وارد میشود،  تبعیت از قوانین دیگری هم آغاز میگردد. در یک کلام، زندگی اقتصادی، تاریخ تکاملی نظیر سایر حوزه های زیست شناسی را به ما نشان میدهد. [از نظر مارکس] اقتصاددانان قدیم17* در درک طبیعت قوانین اقتصادی دچار اشتباه می شدند، وقتی که آنها را با قوانین فیزیک و شیمی مقایسه میکردند ... تحلیل عمیق تر پدیده ها نشان داد، که ارگانیسم های اجتماعی همانگونه بطور اساسی از یکدیگر متفاوت هستند که ارگانیسم های  گیاهی و حیوانی [ از یکدیگر متفاوت هستند] ... از این مهمتر، یک پدیده واحد حتی، تابع قوانین مختلفی است. این قوانین مختلف ناشی از تفاوت در مجموع ساختمان ارگانیسم ها، [ ناشی از] تفاوتهای اجزاء درونی آنها و اختلاف در شرایطی است که تحت آن [ شرایط ] عمل میکنند و غیره. مارکس رد میکند که برای مثال، قانون جمعیت برای همه زمانها و مکانها یکسان است.18* کاملاً برعکس، او اطمینان میدهد که هر سطحی از تکامل[ اجتماعی]، قانون جمعیت خاص خود را دارد. با تکامل [ وجوه] گوناگون19* نیروهای مولده، مناسبات[ اجتماعی ] و قوانین تنظیم کننده آنها هم تغییر میکنند. هنگامی که مارکس این هدف را برای خود تعیین میکند تا برمبنای این نقطه نظر، نظم اقتصادی سرمایه داری را مورد مطالعه قرار داده، توضیح دهد، قصد خود را درنهایت دقت بیان میکند؛ هدفی که هر بررسی دقیق زندگی اقتصادی، باید آن را در برابر خود قرار دهد. ارزش علمی چنین تحقیقی در توضیح قوانین خاصی قرار دارد که پیدایش، موجودیت، تکامل و مرگ ارگانیسم های اجتماعی و جایگزینی آنها توسط پدیده های دیگر را تنظیم میکنند، و در واقعیت، اثر مارکس دارای این ارزش است.

--------------------------------

توضیح ناشر آلمانی

 

*3- نگاه کنید به جلد 13، آثار مارکس و انگلس، صفحات 8 تا 10

 

توضیح بازنویس برای زیرنویس ناشر در بالا: شماره زیرنویس دراینجا، یعنی *3، بمعنی سومین اشاره از سوی ناشر اصلی[ روسی و یا آلمانی] در طول یک صفحه بوده، و به صفحه 25 در اثر منبع مربوط است.

----------------------------

توضیحات بازنویس

 

1*-  مؤلف اثر، شکل را در معنای دقیق آلمانی،  تحت بیان Form بکار برده است. میتوان در فارسی هم،  با خیال راحت، " فرم " را مورد استفاده قرار داد و این چه بسا دقیق تر است. برای مثال، جمله: این پدیده، فرم یافته است، حتی اندکی از عبارت: " این پدیده، شکل گرفته است- با تأکید بر شکل"، دقیق تر است. اما " فرم یافتگی"، هنوز در ادبیات سیاسی فارسی از " شکل گرفته گی" و یا " شکل یافته گی" رایج تر نیست. از دید بازنویس، میتوان در ضمن ترجمه، گاه و بیگاه، از " فرم یافتن" و " فرم گرفتن" هم استفاده کرد.

 

منظور مؤلف از " فرم " و یا " شکل" در اینجا، صرف صورت بیرونی، که تحت عنوان " ظاهر" توصیف میشود نیست. بلکه ترکیب " فرم یافتگی"، شکل گرفتن، ایجاد، پیدایش، بلوغ و قوام یافتن و موجودیت پیدا کردن یک پدیده را مد نظر دارد. دلیل اینکه پیدایش یک پدیده، حال طبیعی و یا اجتماعی، با " فرم" و یا  "شکل" بیان میشود این است، که فرم یافتن و ظاهر معین پیدا کردن، بیان لحظه نهایی پروسه پیدایش یک پدیده، از این رو دلیل قطعی موجودیت آن است. به زبان ساده تر، هر موجودیتی، یک فرم است.

 

2*-  مارکس در این مورد در همه جا کلمه Zusammenhang  [ چوزامن هنگ، " چ" خفیف، نظیر: "چای" با لهجه غلیظ آذربایجانی] را بکار میبرد. مترجم اصلی اما آن  را به " ارتباط  و همبستگی" ترجمه کرده که رسا نبوده، باعث گمراهی خواننده میشود. منظور مارکس،  همانطور که معنی دقیق آلمانی این کلمه نیز آن را بیان میکند، نوع خاصی از رابطه، یعنی رابطه علت و معلولی است. برای مثال رابطه ابزارهای تولید و شیوه تولید. در چنین نوعی از مناسبات، سطح توسعه ابزارهای تولید و شیوه تولید در یک جامعه معین در دوره معینی، در یک رابطه علت و معلولی نسبت به یکدیگر قرار گرفته اند. سطح رشد نیروهای مولده، شیوه تولید معینی[ برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و سوسیالیسم] را اجتناب ناپذیر کرده، متقابلاً اما، در درون شیوه تولید جدید، نیروهای مولده شیوه تولید آتی نیز رشد میکنند. درصورتی که بکارگیری ترکیب " ارتباط  و همبستگی"، یک بیان مبهم است. 

 

3*-  منتقد بورژوا، اما با حسن نیت " کاپیتال" در اینجا، در واقع از سرمایه داری و  پدیده هایی  که  " شکل قوام یافته ای" پیدا کرده اند، صحبت میکند. بحث او یک بحث فلسفی مجرد نیست و نباید خواننده را دچار اشتباه سازد. مارکس در " کاپیتال" از دید او، در پی نه فقط " کشف قانون پدیده ها " بلکه، بدنبال آن است، که قانون " تغییر و تحول" جامعه سرمایه داری، " یعنی گذار" به یک جامعه تکامل یافته تر را " کشف کند." این آن درکی است که  منتقد معاصر مارکس در مجله روسی به آن دست یافته و آن را با دقت بیان میکند.

 

4*- در اینجا باید دقت شود که مارکس دو جمله متفاوت را از نویسنده روسی که با سه نقطه ... جدا بودن آنها از یکدیگر مشخص شده، بیان میکند. در جمله اول، " همینکه ..."، او بر کشف قانون پدیده ها از سوی مارکس اشاره کرده، اعلام میکند که  مارکس در همین جا متوقف نمانده، آثار و عواقب اجتماعی یک قانون را، برای مثال، عرضه و تقاضا در بازار، با دقت مورد بررسی قرار میدهد. در جمله بعدی " بنابراین ..."، منتقد روسی، مارکس را بدنبال این هدف معرفی میکند، که با کشف همه قوانین پدیده های موجود در جامعه سرمایه داری، تلاش میکند اثبات کند، که وجود و کارکرد همه قوانین، بطور " اجتناب ناپذیری"، بمعنی وجود ساختار معینی از مناسبات اجتماعی است. مارکس از این طریق، واقعیاتی را که با آنها سرو کار دارد، بمثابه نقطه اتکاء تحقیقات خود قرار داده، نتایج آنها را در انتها در شکل احکام معینی، نظیر وجود تضاد و مبارزه طبقاتی، بیان میکند.

 

5*- یعنی مارکس در کاپیتال

 

6*- منظور از "نظم کنونی"، نظم اقتصادی سرمایه داری است.

 

7*- نویسنده لیبرال روسی به این حقیقت اشاره میکند که از دید مارکس، پیدایش نظم اجتماعی دیگری بر جای نظم کنونی، مستقل از اراده انسانها صورت میگیرد. " آیا انسانها به آن باور داشته به آن آگاه هستند، و یا به آن  باور نداشته  و به آن  آگاه نیستند." این نحوه بیان منتقد روسی اما، با نوعی زیرکی سیاسی یک لیبرال تؤام است و آن اینکه، ضمن اشاره به یک حقیقت کلی، از طرح مشخص موضوع طفره رفته، یا بروز مشخص آن را حتی ضروری نمیداند. اما این به چه معناست؟

 

این واقعیت که فرماسیونهای تاریخی یعنی برده داری، فئودالیسم و سرمایه داری، یکی بعد از دیگری شکل گرفتند، یک حقیقت علمی، تجربی، همچنین هسته اصلی نگرش ماتریالیسم تاریخی است. اما همه این تغییرات عظیم و تاریخی، نه صرفاً بدلیل " ضرورت"، بلکه به دلیل ترجمه این " ضرورت" به زبان مبارزه طبقاتی، گاه خشن و گاه صلح آمیز طبقات متضاد روی داده است. بیان مارکس در اینجا، در شکل کاملاً کلی آن و بمثابه توضیح تاریخ تکامل عمومی بشری است. در حالیکه مفسر لیبرال روسی، با اشتیاق و چه بسا آگاهانه، نظر مارکس را به نوعی دترمینیسم مکانیکی، بدون نقش عنصر آگاه، بدون حزب سیاسی و انقلابات و بدون مبارزه طبقاتی مشخص، تنزل میدهد. بازنویس در اینجا معتقد است که نویسنده لیبرال روسی، تعریف و تمجید از " کاپیتال" را به هزینه انکار مبارزه طبقاتی و انقلاب در جامعه سرمایه داری دوره خود انجام داده، بنوعی به خواننده خود " کلک " هم می زند. همچنین به این موضوع توجه کنیم که در روسیه دوره فوق، یعنی سال 1873، هنوز اثری از یک طبقه کارگر انقلابی و گسترده، در مقایسه با اوائل قرن بیستم موجود نبوده، مخاطبین او، کسانی جز اشراف و قشر اندکی از بورژوازی در حال پیدایش روسیه نیستند.

 

8*- منظور از " پروسه طبیعی تاریخ"، قانونمند بودن تکامل اجتماعی بشر، نظیر قانونمند بودن تکامل طبیعی انسان و یا تکامل طبیعی گیاهان و جانوران است. برای مثال میتوان گفت: تکامل جانوران، یک پروسه طبیعی است. تکامل جامعه، نظیر یک پروسه طبیعی، یعنی تابع قانونمندیهایی است که مستقل از اراده انسانها هستند.

 

9*- فراموش نکنیم که نویسنده جملات بالا یک دانشمند لیبرال روسی است و موضوع به سال 1873، یعنی مقطع انتشار جلد اول " کاپیتال" در روسیه مربوط است. در این دوره، توسعه سرمایه داری در روسیه هنوز در آغاز راه است و تنها 10 سال از الغاء سیستم سرواژ، یعنی پایان رسمی برده گی دهقانان، سپری شده است. از این رو، لیبرال روسی نه فقط از موضع یک دانشمند بمعنای کلاسیک آن، یعنی جویای حقیقت، بلکه یک لیبرال ذینفع در توسعه هر چه سریع تر سرمایه داری در روسیه بحث میکند. او در واقع از موضعی ناسیونالیستی، برای قشر روشنفکران و اشراف مدافع مدرن سازی جامعه توضیح میدهد که : توسعه سرمایه داری در روسیه مستقل از خواست و اراده انسانها و اجتناب ناپذیر است و نباید موانعی در مقابل آن  ایجاد کرد. در همین جا اما، لازم به ذکر است:

 

نویسنده روسی، بنا به نیاز بورژوازی روسیه در ترویج دترمینیسم اجتماعی، قادر نیست محتوای خلاق بحث مارکس را انتقال دهد. تأکید مارکس بر نقش قوانین تکامل اجتماعی، هرگز آنطور که نویسنده روسی در این جملات ادعا میکند نیست. بلکه، برای مارکس، انگلس و لنین بدون هیچگونه تفاوتی، " اراده " و خواست انسانها، البته که نقشی مهم در تحولات اجتماعی، در مقاطعی، نقش تعیین کننده ایفا میکند. اما " خواست " انسان در چنین شرایطی، بازتاب انعکاس ضرورتهای اجتماعی در خود-آگاهی او، و یا دقیقتر، تبدیل آگاهی انسان به ضرورتهای  عینی مسلط  بر زندگی او، به یک نیروی مادی در جامعه، یعنی جذب آن از سوی توده های ذینفع در انجام تحولات منطبق بر این ضرورتها است. در غیر اینصورت  تلاشها و مبارزات مارکس و همه کمونیستهای دوره خود  و پس از آن، با توضیح نقش " ضرورت"، آنطور که نویسنده لیبرال تعریف میکند، قابل درک نیست. تکامل اجتماعی براساس ضرورتهای  عینی صورت میگیرد؛ اما شرط تحقق آن، وجود یک نیروی مادی است که خود- آگاهی او، همین ضرورتها را در شکل خواست، برنامه، هدف، نیاز، فانتازی و چشم انداز زندگی فردی و اجتماعی او منعکس سازد. توضیح نویسنده لیبرال روسی، بخش دوم جمله بالا را در برنمیگیرد، از آنجا که مخاطب او بورژوازی روسیه است که در این دوره  دیگر مشوق رادیکالیسم طبقات زحمتکش نبوده، نه خواهان اقدامات انقلابی علیه ساختارهای هنوز فئودالی، بلکه به سازش با آن و تسلط تدریجی بر دستگاه دولتی امید بسته است.

 

بحث لیبرال روسی در عین حال، یک سند ارزشمند است. از این رو که روشن میسازد که حداقل جناحی از روشنفکران بورژوازی لیبرال هم بشیوه  خود " مارکسیست" هستند. وجود خیل پرشمار " مارکسیست " هایی در گذشته از این نوع در دانشگاهها، نظیر پل سوئیزی، شارل بتلهایم، پل باران، همچنین دهها " متفکر" کنونی در روزنامه ها، محافل مختلف اجتماعی، احزاب سوسیال دموکرات، " تئوریسینها " و انواع احزاب و گروههای بزرگ و کوچک "کمونیست" و " کارگری"، تروتسکیست و نظایر آن حتی در ایران، نباید کسی را متعجب کند. برای مثال همه جریاناتی که دررژیم سلطنتی، چپ انقلابی[ فدایی] را از توسل به اقدامات عملی و انقلابی منع میکردند، استدلالی جز این نداشتند که: تکامل اجتماعی یک ضرورت است و کارگران بتدریج و اجباراً!! آگاه شده، آن را به سرانجام میرسانند. دوران شکست انقلاب بهمن و تجزیه سازمان فدایی، همین چپ ضرورت " طلب "! را به میدان دار اصلی موعظه هایی از این نوع مبدل ساخت. نتیجه آن، سلطه بی دردسر 28 ساله یک رژیم فاشیستی در قرن بیستم و بیست و یکم گشت. برای بورژوازی لیبرال شبه چپ اما، اتفاق خاصی نیفتاده است. او امروز ادعا میکند به لطف عملکرد  "ضرورتها"، یعنی شکنجه و مرگ و گرسنگی دهها میلیون شهروند این کشور، او به نیروی " مشهوری" تبدیل شده، بدون اینکه خود کاری کرده باشد.

 

10*- " تاریخ تمدن" در اینجا، به مفهوم همگانی و ایده آلیستی تاریخ نگاری نباید درک شود. این عبارت بکرات و کاملاً رایج از سوی مورخین بورژوازی بکار میرود. نقل قول بالا، از نویسنده لیبرال روسی است و او هم نمی تواند از این عبارت، درکی فراتر از تاریخ نگاری غیرعلمی را مد نظر داشته باشد. اگر مارکس خود در نوشته ای، همین عبارت را مورد استفاده قرار دهد، در این صورت " تاریخ" مد نظر او، همانا تاریخ مبارزه طبقاتی، و "تمدن" مورد نظر او، فرماسیونهای معین اقتصادی- اجتماعی، یعنی جوامع اولیه، برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و کمونیسم است.

 

11*- نویسنده لیبرال، در توضیح نقش " عنصر آگاهی"، اندکی دلبخواهی عمل کرده، آن را تقریباً به هیچ تنزل میدهد. درک او از " تاریخ تمدن" بر ماتریالیسم مکانیکی استوار است. از هیچ بحثی از مارکس نمی توان به این درجه ناچیز نقش " آگاهی" در تاریخ دست یافت. اینکه، توسعه نیروهای مولده، به تغییرات در مناسبات تولید و مالکیت منجر میشود، هنوز بیان همه جزئیات نیست. از آنجا که جامعه انسانی یک ارگانیزم زنده و عملکرد متقابل تضادهای اجتماعی، تکلیف کارکرد دینامیزم این جامعه را تعیین میکند. نقش آفرینان تحولات اجتماعی، تماشاچی عملکرد ضرورتها نبوده، خود فعالانه و آگاهانه، تغییرات اجتماعی دلخواه خود را به جلو میرانند. نویسنده لیبرال، طبقات روبه زوال در روسیه 1870 را که درکی از فرارسیدن عصرجدید ندارند در نظر داشته، عمدتاً نقش مخالفت با تحولات را به مفهوم کامل " نقش عنصر آگاهی" تعبیر میکند. در صورتی که عنصر آگاهی، نه فقط مخالفین تحولات، بلکه موافقین و پیشقراولان تحولات اجتماعی را هم شامل گشته، نقش دومی، ابداً نازل نیست. در دوران پس از انقلاب اکتبر، تلاشهای همه جانبه دولتهای امپریالیستی، نه فقط با کاربرد زور، بلکه استفاده از قوانین و ساختارهای اجتماعی مناسب با مقابله بحرانها، شاهدی است بر اینکه، " نقش عنصر آگاهی"، حتی در جلوگیری از تحولات به موقع تاریخی هم ناچیز نیست.

 

12*- منظور نویسنده لیبرال از " نقد" در اینجا، یعنی " نقد تمدن "، اندکی گنگ، و به  زبان رایج در میان نویسنده گان بورژوازی است. او از " نقد" همان کار علمی دانشمندانی نظیر هگل، ریکاردو، اسمیت و مارکس را مد نظر دارد. یعنی نقد شرایط، نقد نظامات و اشکال سازمان اجتماعی؛ فی المثل: " نقد اقتصاد سیاسی". حال او اعلام میکند، نقد نمی تواند بر نوعی از " شعور" و یا  فکر  متکی گردد. در واقع نقد، " که موضوع کار آن خود تمدن" و این یعنی همان فرماسیونهای اقتصادی – اجتماعی، و آخرین آن سرمایه داری، نباید مبانی " نقد " خود را پیش فرضهای ذهنی و انواع تصورات رایج قرار دهد؛ بلکه اساس کار خود را، باید مراجعه به واقعیت بیرونی قرار دهد.

 

13*- مذهب " نوعی از شعور"، نوعی از خود- آگاهی است.

 

14*- فلسفه و یا بطور مشخص " دیالکتیک ایده آلیستی" هگل، " نوعی از نتیجه [ کار] ذهن" است.

 

15*- " سلسله ساختارها" در اینجا، بمعنای ساختارهای اقتصادی- اجتماعی، نظیر فئودالیسم و سرمایه داری است، که بدنبال یکدیگر ظاهر شده و سطوح مختلف تکامل محسوب میگردند.

 

16*- " مجرد" در اینجا، به معنی تجرید و مشتق نمودن خصوصیات مشترک چندین پدیده واقعی و ساختن یک مفهوم معین از طریق کار فکری است؛ فی المثل، مفهوم " میوه"، یک مفهوم مجرد بوده، در واقعیت خارجی چیزی بنام " میوه" وجود نداشته، بلکه از تجرید خصوصیات مشترک سیب و پرتقال و ... ناشی شده است. عمل تجرید میتواند درعین حال رابطه ای با واقعیت خارجی نداشته باشد. برخی از شاخه های هنری، نظیر فانتازیهای سفر به ستاره گان دوردست، نوعی فعالیت تجریدی محسوب میشوند، هر چند در واقعیت تحقق پیدا نمیکنند. از دید نویسنده روسی، مارکس به " قوانین مجرد"، نظیر معجزه و سرنوشت و نقش ارواح و اشباح، معتبر برای همه شرایط و اعصار، که تجریدی از واقعیتهای بیرونی نیستند، معتقد نیست.

 

17*- منظور از " اقتصاددانان قدیم" در اینجا، قبل از همه، دیوید ریکاردو و آدام اسمیت هستند. هر دو دانشمند، پیشگام تدوین تئوریهای علم اقتصاد سیاسی بورژوایی در قرون هجدهم و نوزدهم بودند که اثر کاپیتال با زیر تیتر" نقد اقتصاد سیاسی"، نقد دیدگاههای آنها را هم مد نظر دارد. منتقد روسی به نقل از دیدگاههای مارکس، به تفاوت میان قوانین اقتصادی، قوانین فیزیک و شیمی اشاره میکند. ااحتمالاً در اینجا صحبت از تصوری قدیمی است که قوانین اقتصادی را نظیر قوانین حاکم بر طبیعت، قوانینی ازلی و ابدی می پنداشت. در حالیکه در دیدگاه مارکس، به روایت منتقد لیبرال، این قوانین بنا بدلایل گوناگونی، اشکال و عملکرد متفاوتی، در مقایسه با قوانین طبیعی بخود میگیرند. دلیل آن این است که پدیده های اجتماعی، نه فقط نظیر پدیده های طبیعی، انواع گوناگونی را شامل شده، کاملاً متفاوت هستند، بلکه حتی در خود یک پدیده واحد هم، قوانین متعددی عمل میکنند. این  بدلیل گوناگونی ساختارهای کلی ارگانیسم های اجتماعی، اجزاء درونی و اختلافات آنها، همچنین تفاوت در شرایطی است که هر یک از ارگانیسم های اجتماعی در درون آن موجودیت دارند. منظور منتقد روسی این است که از دید مارکس، نه فقط یک ارگانیسم اجتماعی نظیر جامعه سرمایه داری، با پدیده دیگری نظیر جامعه سوسیالیستی متفاوت است، و به همین دلیل، هر کدام تابع قوانین متفاوتی هستند، بلکه در درون یک پدیده واحد هم، نظیر جامعه سرمایه داری، اجزاء درونی آنها با جامعه دیگر، تابع قوانین متفاوتی هستند.

 

18*- منتقد روسی  قانون جمعیت [ " قانون نفوس"] را به این دلیل برجسته نموده است که در این دوره، نظریات مالتوس پیرامون " نفوس"، یکی از نقاط گرهی در کشمکشهای علمی و اجتماعی است. دیدگاه مالتوس، که از موضع طبقات حاکمه به انکار مسئولیت جامعه در برابر فقر توده کارگران می پردازد، جایگاه مهمی در منازعات سیاسی اواخر قرن هجدهم تا دوره مارکس دارد. نظریه مالتوس، افزایش جمعیت را ناشی از عقب ماندن میزان و امکانات تولید از " رشد طبیعی" جمعیت قلمداد کرده، راههایی را، از جمله جنگ و گرسنگی دادن به توده های فقیر را توصیه میکند. منقد روسی در اینجا، به این حقیقت اشاره میکند که این قانون در یک جامعه دیگر،  برای مثال سوسیالیسم، نوع دیگری است. موضوع " جمعیت" در اینجا از دید او، یکی از اجزاء درونی پدیده ها است که " ساختمان ارگانیسم"[ یعنی سرمایه داری، سوسیالیسم، ...] و اجزاء درونی آنها [ " نفوس"] و " شرایطی که تحت آن عمل میکنند"، با یکدیگر تفاوت داشته، ابدی و ازلی نیستند.

 

19*- " تکامل گوناگون" با بیشترین احتمال، تکامل همه جانبه، یا تکامل همه جنبه های نیروهای تولیدی است. برای مثال، تکامل ابزارهای تولید، تکامل سازماندهی و مدیریت تولید، توسعه سیستمها و وسایل حمل ونقل و راهها، تکامل دانش علمی، تکنولوژی تولید و اطلاعات روشهای تحقیق، افزایش توانایی و مهارتهای کارگران، توسعه مراکز آموزشی و غیره.

-----------------------------------------  

 توضیحی که پیش از این، همراه با بخشی از پاراگراف بالا درج شده بود، در اینجا هم اضافه میشود. از آنجا که قطعات تاکنون منتشر شده از پاراگراف 20 از وبلاگ پاک میشود. این توضیح در قسمت اول پاراگراف 20، بتاریخ 26 فروردین 86 درج  شده است.

----------------------

خواننده  گرامی!

 

بدلیل وجود یک بهم ریختگی در علامت گذاری برای  توضیحات و زیرنویسها، باید  تغییر جدیدی در این زمینه  از سوی  بازنویس اعلام گردد.

 

-  در چاپ اصلی اثر به زبان آلمانی، که مورد استناد این وبلاگ است، علامت گذاریها به شرح زیر است:

- علامت گذاری ساده، یعنی بکارگیری فقط عدد در کنار کلمه و یا انتهای جمله، از مؤلف اثر، کارل مارکس است. در ترجمه ایرج اسکندری اما، این تغییر کرده، یعنی علامت گذاری خود مارکس، به عدد میان پرانتز  ( ) و یا توضیح میان ( ) در متن، تغییر یافته است. از آنجا که متن اسکندری، هنوز متن مرجع و رایج در ایران است، بازنویس برای جلوگیری از ایجاد سردرگمی برای خواننده، این تغییر در علامت گذاری را پذیرفته، آن را ادامه داده است.

-  در اصل آلمانی اثر، ناشر کتاب، یعنی انتشارات دیتز و یا ناشر اصلی روسی آن، خود توضیحاتی را در زیر نویس آورده، که آن را با علامت عدد و در سمت آن یک ستاره مشخص ساخته است. این همان علامتی است که بازنویس برای توضیحات خود و نه ناشر اثر، بکار گرفته است. برای نمونه: *1

حال اما در ادامه بازنویسی، توضیحاتی از ناشر اثر وجود دارد که درست با علامت بالا مشخص شده، تاکنون احتمالاً از سوی بازنویس به عنوان علامت گذاری مؤلف اثر فهمیده شده است. البته این فقط به دو مورد در پست قبلی مربوط بوده، جنبه محتوایی نداشته و در انتشار نهایی و بهم پیوسته هر بخش، تصحیح خواهد شد. در هر صورت بازنویس دست به یک تغییر در علامت گذاری زده، شکل ستاره و عدد *1 را برای توضیحات ناشر و عکس این ترتیب، یعنی شکل عدد و ستاره را 1*، برای توضیحات بازنویس بکار خواهد گرفت. در موارد دیگر، تغییری در نظام علائم تاکنونی صورت نخواهد گرفت. بنابراین:

- علامت (  ) و توضیح درون آن و یا همراه با شماره و توضیح زیرنویس مربوط به آن، از مؤلف اثر، کارل مارکس است.

-  علامت عدد  و ستاره ای در سمت راست آن، از سوی ناشر اصلی آلمانی بکار رفته است.[ از بازنویسی این پاراگراف بکارگرفته  میشود]. نظیر *1

-  علامت (*) و توضیح مربوط به آن در زیر نویس، از مترجم اصلی اثر، آقای ایرج اسکندری است.

-  علامت [ ] و اشارات درون آن، همچنین علامت گذاری از طریق یک عدد و ستاره ای در سمت چپ آن، برای مثال 1* و توضیح مربوط به آن در زیرنویس، از بازنویس است[ مورد جدید و عکس حالت تاکنونی]. شماره پاراگراف، براساس ترتیب آن در متن اصلی آلمانی قرار داشته، از سوی بازنویس انتخاب شده است.

- در مقایسه و بازنویسی پاراگراف پایین و توضیحات مؤلف و مترجم، نارساییهای ترجمه و یا اشکالات دستوری اصلاح شده و نحوه بیان مترجم اصلی، امروزی تر شده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 16:0 |

 

قسمت پنجم پاراگراف 20 از " پی گفتار بر چاپ دوم" جلد اول کاپیتال، اثر کارل مارکس

 

توضیح ضروری در آغاز

 

-   علامت گذاری از طریق ( توضیح) و یا ( شماره)، از مؤلف اثر، کارل مارکس است.

-  علامت گذاری از طریق *1، ...، از ناشر آلمانی کاپیتال، انتشارات دیتز، 1947/1962، در جمهوری دموکراتیک آلمان است.

-   علامت گذاری از طریق ( * ) از مترجم اصلی اثر، آقای ایرج اسکندری است.

-   علامت گذاری از طریق [ توضیح] و یا 1*، ...، از بازنویس است.

-   شماره پاراگراف، براساس ترتیب پاراگرافها در متن اصلی آلمانی قرار داشته، از سوی بازنویس انتخاب شده است.

-  در مقایسه و بازنویسی پاراگراف پایین و توضیحات مؤلف و مترجم، نارساییهای ترجمه و یا اشکالات دستوری اصلاح شده و نحوه بیان مترجم اصلی، امروزی تر شده است.

 

--------------------------------------

 

قسمت چهارم نقل قول مارکس از نویسنده لیبرال روسی در باره متد " کاپیتال". نویسنده روسی، نظر خود در باره مارکس را اینطور ادامه میدهد:

 

مارکس حرکت اجتماعی را بمثابه یک پروسه طبیعی تاریخ مورد بررسی قرار میدهد؛1* پروسه ای که [ مسیر] آن را قوانینی تعیین میکنند که نه فقط مستقل از اراده، خود- آگاهی و نیات انسانها هستند، بلکه برعکس و عمدتاً [ این قوانین اجتماعی هستند که] اراده، خود- آگاهی و نیات انسانها را تعیین میکنند ... 2*

 

----------------------------------------

علامت گذاری بازنویس 1* ...

 

1*- منظور از " پروسه طبیعی تاریخ"، قانونمند بودن تکامل اجتماعی بشر، نظیر قانونمند بودن تکامل طبیعی انسان و یا تکامل طبیعی گیاهان و جانوران است. برای مثال میتوان گفت: تکامل جانوران، یک پروسه طبیعی است. تکامل جامعه، نظیر یک پروسه طبیعی، یعنی تابع قانونمندیهایی است که مستقل از اراده انسانها هستند.

 

2*- فراموش نکنیم که نویسنده جملات بالا یک دانشمند لیبرال روسی است و موضوع به سال 1873، یعنی مقطع انتشار جلد اول " کاپیتال" در روسیه مربوط است. در این دوره، توسعه سرمایه داری در روسیه هنوز در آغاز راه است و تنها 10 سال از الغاء سیستم سرواژ، یعنی پایان رسمی برده گی دهقانان، سپری شده است. از این رو، لیبرال روسی نه فقط از موضع یک دانشمند بمعنای کلاسیک آن، یعنی جویای حقیقت، بلکه یک لیبرال ذینفع در توسعه هر چه سریع تر سرمایه داری در روسیه بحث میکند. او در واقع از موضعی ناسیونالیستی، برای قشر روشنفکران و اشراف مدافع مدرن سازی جامعه توضیح میدهد که : توسعه سرمایه داری در روسیه مستقل از خواست و اراده انسانها و اجتناب ناپذیر است و نباید موانعی در مقابل آن  ایجاد کرد. در همین جا اما، لازم به ذکر است:

 

نویسنده روسی، بنا به نیاز بورژوازی روسیه در ترویج دترمینیسم اجتماعی، قادر نیست محتوای خلاق بحث مارکس را انتقال دهد. تأکید مارکس بر نقش قوانین تکامل اجتماعی، هرگز آنطور که نویسنده روسی در این جملات ادعا میکند نیست. بلکه، برای مارکس، انگلس و لنین بدون هیچگونه تفاوتی، " اراده " و خواست انسانها، البته که نقشی مهم در تحولات اجتماعی، در مقاطعی، نقش تعیین کننده ایفا میکند. اما " خواست " انسان در چنین شرایطی، بازتاب انعکاس ضرورتهای اجتماعی در خود-آگاهی او، و یا دقیقتر، تبدیل آگاهی انسان به ضرورتهای  عینی مسلط  بر زندگی او، به یک نیروی مادی در جامعه، یعنی جذب آن از سوی توده های ذینفع در انجام تحولات منطبق بر این ضرورتها است. در غیر اینصورت  تلاشها و مبارزات مارکس و همه کمونیستهای دوره خود  و پس از آن، با توضیح نقش " ضرورت"، آنطور که نویسنده لیبرال تعریف میکند، قابل درک نیست. تکامل اجتماعی براساس ضرورتهای  عینی صورت میگیرد؛ اما شرط تحقق آن، وجود یک نیروی مادی است که خود- آگاهی او، همین ضرورتها را در شکل خواست، برنامه، هدف، نیاز، فانتازی و چشم انداز زندگی فردی و اجتماعی او منعکس سازد. توضیح نویسنده لیبرال روسی، بخش دوم جمله بالا را در برنمیگیرد، از آنجا که مخاطب او بورژوازی روسیه است که در این دوره  دیگر مشوق رادیکالیسم طبقات زحمتکش نبوده، نه خواهان اقدامات انقلابی علیه ساختارهای هنوز فئودالی، بلکه به سازش با آن و تسلط تدریجی بر دستگاه دولتی امید بسته است.

 

بحث لیبرال روسی در عین حال، یک سند ارزشمند است. از این رو که روشن میسازد که حداقل جناحی از روشنفکران بورژوازی لیبرال هم بشیوه  خود " مارکسیست" هستند. وجود خیل پرشمار " مارکسیست " هایی در گذشته از این نوع در دانشگاهها، نظیر پل سوئیزی، شارل بتلهایم، پل باران، همچنین دهها " متفکر" کنونی در روزنامه ها، محافل مختلف اجتماعی، احزاب سوسیال دموکرات، " تئوریسینها " و انواع احزاب و گروههای بزرگ و کوچک "کمونیست" و " کارگری"، تروتسکیست و نظایر آن حتی در ایران، نباید کسی را متعجب کند. برای مثال همه جریاناتی که دررژیم سلطنتی، چپ انقلابی[ فدایی] را از توسل به اقدامات عملی و انقلابی منع میکردند، استدلالی جز این نداشتند که: تکامل اجتماعی یک ضرورت است و کارگران بتدریج و اجباراً!! آگاه شده، آن را به سرانجام میرسانند. دوران شکست انقلاب بهمن و تجزیه سازمان فدایی، همین چپ ضرورت " طلب "! را به میدان دار اصلی موعظه هایی از این نوع مبدل ساخت. نتیجه آن، سلطه بی دردسر 28 ساله یک رژیم فاشیستی در قرن بیستم و بیست و یکم گشت. برای بورژوازی لیبرال شبه چپ اما، اتفاق خاصی نیفتاده است. او امروز ادعا میکند به لطف عملکرد  "ضرورتها "، یعنی شکنجه  و مرگ و گرسنگی دهها میلیون شهروند این کشور، او به نیروی " مشهوری" تبدیل شده، بدون اینکه خود کاری کرده باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده توسط اکبر تک دهقان در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:0 |